بسم الله الرحمن الرحیم | امروز: جمعه 29 شهریور 1398

موقعیت فعلی: بخش اخبار (برگشت به لیست)

گفتگو ی خبرگزاری فارس با مادر و همسر شهید محسن و حاج رضا زیارتی نصرآبادی نظرات خوانندگان(2)  

همسر شهید زیارتی: برای همسر و فرزندم پنهانی گریه می کردم.
خبرگزاري فارس: "خانم علي اكبر زاده "جزو معدود زنان اين مرز بوم است كه در طول سال هاي دفاع مقدس، هم همسر خود را ازدست داده است و هم فرزندش را .گفت و گو با اين زن كربلايي افتخاري بود براي خبرگزاري فارس و شخص من. خبرگزاری فارس: براي همسر و فرزندم پنهاني گريه مي كردم Tweet "خانم علي اكبر زاده " جزو معدود زنان اين مرز بوم است كه در طول سال هاي دفاع مقدس، هم همسر خود را ازدست داده است و هم فرزندش را .وقتي اين شيرزن ، داستان دختر چهار ساله خودش را برايم تعريف مي كرد كه پيش از آخرين سفر پدرش ، پاهاي او را چسبيده بود تا مانع از جبهه رفتن او شود ، ياد دختر خردسال امام حسين(ع) افتادم كه وقت به ميدان رفتن پدرش، پاهاي ذوالجناح را چسبيد تا پدرش به ميدان نرود. راستي چه زيبا گفت اماممان خميني ، كه ما هرچه داريم از محرم و صفر است. گفت و گو با اين زن كربلايي افتخاري بود براي خبرگزاري فارس و شخص من. *فارس: خودتان را معرفي كنيد؟ *علي اكبر زاده: "اقدس علي اكبر زاده " مادر شهيد "محسن زيارتي " و همسر شهيد "رضا زيارتي " هستم. سال 1322 در تهران به دنيا آمدم اما اصالتم به شهر كاشان بر مي‌گردد. قبل از به دنيا آمدن من به اين دليل كه خواهرم بعد از ازدواج در تهران ساكن شده بود، پدر و مادرم هم از كاشان به تهران مهاجرت مي كنند. ما 5 فرزند بوديم، 2 دختر و 3 پسر. پنج ساله بودم كه پدرم را از دست دادم اما مي‌دانم كه ايشان در شركت برق كار مي‌كرد و بسيار به مسائل مذهبي به خصوص خمس و زكات اهميت مي‌داده، مادرم هم خانه دار و زن ساده‌اي بود اما من تا سيكل درسم را ادامه دادم . از آن مقطع به بعد خانواده‌ام به خاطر شرايط آن زمان با ادامه تحصيل دختر مخالف بودند، در حالي كه بسيار درس خواندن را دوست داشتم اما ترك تحصيل كردم.13 ساله بودم كه در سال 1336 ازدواج كردم. شوهرم از اقوام دور مادرم بود، عقلم نمي‌رسيد كه ازدواج يعني چه. پدرم بدون اينكه از من چيزي بپرسد قبول كرده بود.به پول آن زمان مهرم400 تومان بود. همسرم اهل كاشان بود كه تنهايي براي كار به تهران آمده بود. ايشان شهيد زيارتي معمار بودند و از لحاظ مالي هم زندگي متوسطي داشتيم. ايشان به بنايي علاقه داشتند. حاصل ازدواجمان 2 دختر و 3 پسر بود كه در14 سالگي اولين فرزندم به دنيا آمد. به تهران كه آمديم ، در "سه راه امين حضور " ساكن شديم و بعد از ازدواجم هم در همان محله خانه گرفتيم. *فارس: از همسرتان بگوييد: *علي اكبر زاده: ايشان بسيار مذهبي بود و هميشه به مسجد رفت و آمد مي‌كرد، از اول هم با رژيم شاه مشكل داشت. يادم هست زماني كه بچه‌ها كوچك بودند جلوي آنها به شاه بد و بيراه مي‌گفت. به او مي‌گفتم جلوي بچه‌ها اين حرف‌ها را نزن يك وقت در مدرسه از دهان‌شان بيرون مي‌آيد و اذيت‌شان مي‌كنند. دائم مي‌گفت: من نمي‌خواهم هيچ كاري را به نفع اين رژيم انجام دهم، حتي سربازي هم نرفت. مخالفتش با رژيم طاغوت از وقتي شروع شد كه ايشان در مسجد و هيئت‌ها رفت و آمد مي‌كردند، هر چند روز يك بار مي‌گفت: سربازهاي شاه فلاني را گرفتند و خانواده‌‌اش تحت فشار هستند يا فلان روحاني را دستگير كردند و خانواده‌اش را اذيت مي‌كنند.همين مسائل روي او بسيار اثر گذار بود. آقاي زيارتي به كارهايي كه حرام بود حساسيت داشت و انجام نمي داد. ايشان تأكيد مي‌كرد بچه‌ها بايد از كوچكي درست تربيت شوند. دخترم از 4 سالگي چادر سر مي‌كرد، همسرم به نماز بچه‌ها بسيار اهميت مي‌داد. پسرم محسن از 6 سالگي تا 15 سالگي كه به شهادت رسيد نمازش ترك نشد.ايشان به خمس بسيار اهميت مي داد و هر سال حتي اگر درآمدش 5 ريال هم بود محاسبه مي‌كرد و خمسش را مي‌پرداخت. امكان نداشت اذان بگويند و ايشان مسجد نباشند. يادم هست قبل از انقلاب وقتي منزل اقوام مي‌رفتيم كه تلويزيون داشتند به آنها مي‌گفت: اين شيطان چيست كه در خانه‌تان آورديد؟ و ديگر خانه آنها نمي‌رفت. اعتقاد داشت رفتن به خانه فاميلي كه تلويزيون دارد حرام است. هر وقت خانه كسي مي‌رفتيم كه تلويزيون داشتند تا حاج آقا را مي‌ديدند مي‌گفتند زود خاموش كنيد. هميشه به من مي‌گفت: در تربيت بچه‌ها كاري كن كه پيرو قرآن باشند و چيز زيادتري از قرآن نمي‌خواست. بسيار خوش اخلاق بود و بچه‌هايش را خيلي دوست داشت. *فارس: خرداد سال 42 را به ياد داريد؟ *علي اكبر زاده: بله. همان روز صبح در خرداد 42 رفتم بازار تا نسخه‌ بچه‌ام را تهيه كنم كه ديدم خيلي شلوغ است و ماشين هم پيدا نمي‌شود، يك نفر گفت: خانم چرا امروز بيرون آمدي؟! گفتم چي شده؟ گفت: آقاي خميني را گرفتند. آمدم خانه و غروب آفتاب بود كه شوهرم برگشت و گفت: امروز جوي خون راه افتاده بود و من هم سر كار نرفتم، مردم در تظاهرات دائم شعار "مرگ بر شاه " مي‌دادند. *فارس: اولين دفعه كي نام امام خميني(ره) را شنيديد؟ *علي اكبر زاده: حاج آقا، زماني كه امام تبعيد بودند اعلاميه‌هاي ايشان را به طور مخفيانه پيدا مي‌كرد و مي‌خواند. زماني كه آقاي بروجردي فوت كرد بايد مرجع ديگري بانتخاب مي‌كرديم، وقتي از علماي قم پرس و جو كرديم كه چه كسي بهتر است همه آقاي خميني را اصلح مي‌دانستند. رساله ايشان را گرفتيم و مقلد امام شديم. البته آن زمان داشتن رساله ايشان جرم بود به همين خاطر آن را در بقچه مي‌بستيم و لا‌به‌لاي لباس‌ها در كمد مي‌گذاشتيم، هر وقت مساله‌اي پيش مي‌آمد آن را بيرون مي‌آورديم و مي‌خوانديم. يك روز دخترم كه ابتدايي بود و نمي‌دانست اين كتاب چيست وقتي ديده بود جلد آن در حال كنده شدن است آن را با خود برده بود به مغازه‌اي تا آن را سيمي كند. صاحب مغازه كه گويا خودش هم مذهبي بود به او مي‌گويد: اين كتاب را از كجا آوردي؟! او گفته بود براي پدرم است، مغازه‌دار به دخترم مي‌گويد: سريع برگرد بده به مادرت و به هيچ كس هم نشان نده. وقتي آمد خانه ماجرا را برايم تعريف كرد من با اضطراب به او گفتم چرا اين كتاب را برداشتي و او را دعوا كردم چون خيلي ترسيده بودم به او گفتم اگر اين كتاب را دستت ديده بودند مي‌بردنت زندان. *فارس: از آن دوران بيشتر برايمان بگوييد. *علي اكبر زاده: ما در خانه‌‌مان جلسات قرآن داشتيم و مسائل شرعي را مطرح مي‌كرديم. چند روز گذشت و ديدم خانمي كه تازه در محل ما ساكن شده بودند دائم در اين جلسات شركت مي‌كند، به او مشكوك شدم از يكي از خانم‌ها پرسيديم مي‌دانيد او كيست؟ اول گفت: نمي‌دانم اما بعد از چند روز آمد و گفت: شوهرش مامور ساواك است، با شنيدن اين خبر خيلي ترسيدم و ديگر حرفي از امام نزدم با خودم گفتم خدا چقدر به ما رحم كرد. موقع انقلاب هم شوهرش را دستگير كردند. *فارس: از حال و هواي روزهاي آخر قبل از پيروزي انقلاب تعريف كنيد. *علي اكبر زاده: خانواده ما هم در كنار همه مردم در تظاهرات و مبارزات شركت داشتند. ياد هست آقاي زيارتي كار بنايي را به كلي رها كرده بود و در حسينيه‌ها فعاليت مي‌كرد. هنوز امام (ره) در تبعيد بودند و حاج آقا مصطفي هم به شهادت رسيده بود. آقاي زيارتي مي‌گفت: كشتن ايشان كار ساواك است. شهيد زيارتي تمام اعلاميه‌ها و سخنراني‌هاي امام را دنبال مي‌كرد. يادم هست روزهايي را كه مردم به شدت با كمبود نفت مواجه بودند با توجه به اينكه وسايل گرم كننده آن زمان اكثرا با نفت بود. ما هم مانند بقيه با كمبود آن مواجه بوديم و در خانه يك قطره هم نفت نداشتيم يك روز ديدم حاج آقا آمد خانه، يك تانكر بسيار بزرگ نفت خريده و با ماشين مي‌خواهد ببرد به سمت جاده ساوه . هوا بسيار سرد بود. ايشان مي‌گفت: شنيدم مردم آنجا خيلي در مضيقه هستند. گفتم لااقل يك مقدارش را هم به خودمان بده، گفت: نه، مي‌خواهم ببرم براي مردم مستضعف آنجا. جلوي تانكر هم يك پرچم زد و نوشت اين نفت از طرف آقاي خميني است. وقتي برگشتم به من گفت: نمي‌داني مردم چه حالي داشتند، براي 2 ليتر نفت خود كشي مي‌كردند و بسيار در سختي بودند. آن روزها پر از خاطرات‌ تلخ و شيرين است، تلخ مانند روز "17 شهريور " بود، برادرم در آن روز حضور داشت و مي‌گفت: خواهر! جوي خون راه افتاده بود و ما فرار كرديم پنهان شديم. تعريف مي‌كرد كه مأموران پهلوي در خانه‌ها ريخته و مردم را مي‌‌كشتند، با شنيدن اين حرف‌ها ناراحت مي‌شديم. اما وقتي مي‌گفتند ساواك عقب نشيني كرده يا در راهپيمايي‌هايي كه سربازها به طرف مردم مي‌آمدند و مردم شعار مي‌دادند "برادر ارتشي چرا برادر كشي " و به آنها گل مي‌دادند اين‌ها هم خوشحال‌مان مي‌كرد و اميدوار مي‌شديم. آن دوران سربازها با فرمان امام همه از پادگان ها فرار مي‌كردند و همسايه‌هايمان مي‌گفتند پسرهاي ما هم فرار كردند يكي از آنها مي‌گفت: به پسرم مي‌گويم آگر فرار كني و دستگيرت كنند تكه تكه مي‌شوي اما مي‌گويد: من نمي‌خواهم سرباز اين اين رژيم باشم. شنيدن اين حرف‌ها خوشحالم مي‌كرد. *فارس: روز ورود امام خميني(ره) را به ياد داريد؟ *علي اكبر زاده: بله. چند روز قبل از ورود ايشان به خاطر سنگ اندازي‌هاي "بختيار " مردم در تظاهرات بودند. روزي كه امام (ره) وارد فرودگاه شد. حاج آقا با خوشحالي آمد خانه و يك تلويزيون رنگي خريده بود و گفت مي‌خواهم ورود امام را از نزديك بينيد، بچه‌ها خيلي خوشحال شدند. مي‌گفت: از اين به بعد هر برنامه‌اي كه در تلويزيون پخش شود اسلامي است و داشتن آن ديگر ايراردي ندارد و بعد هم با خوشحالي فراوان رفت به سمت بهشت زهرا. يادم هست از خوشحالي سجده شكر به جا آورد. تا قبل از آمدن امام (ره) همه ايشان را به نام آقاي خميني مي‌شناختند اما بعد از خواندن سرود معروف "خميني اي امام " در مراسم استقبال، ديگر ملت ايشان را امام خميني (ره) صدا مي‌زدند. ما رفتيم بهشت زهرا، محسن هم همراهم بود. مي‌گفت: مادر! اي واي قبرهايي بهشت زهرا پر ‌شده ديگر جايي براي ما نيست، گفتم مادر اين حرفه‌ها چيه مي‌زني؟ آدم بايد در راه خدا زندگي كنه اما او مي‌گفت: نه. من مي‌خواهم زودتر بروم. *فارس: پسرتان، شهيد محسن زيارتي موقع پيروزي انقلاب چند سالش بود؟ *علي اكبر زاده: پسرم 12 ساله بود كه انقلاب پيروز شد. محسن بي حساب عاشق جبهه بود. ما او را از 12 سالگي كه انقلاب پيروز شد تا سه سال بعد از آن كه به شهادت رسيد درست نديديم. يادم هست يك روز من مي‌خواستم بروم جلسه اما به خاطر "ليلا " دخترم كه الان دندان پزشك است و آن موقع 2 ساله بود نمي‌خواستم بروم. وقتي محسن آمد و موضوع را فهميد گفت: مامان الان زمان رفتن به اين جلسات است، منافقين به شدت در حال فعاليت هستند. من ليلا را نگه مي‌دارم و شما برو فقط تا موقع نماز برگرد كه من به نماز جماعت مسجد برسم. *فارس: لطفا بيشتر از ايشان صحبت كنيد. *علي اكبر زاده: من براي همه بچه‌هايم يكسان مادري كرده‌ام. اما وقتي او مي خواست متولد شود بين شب جمعه و صبح جمعه بود. پدرش عادت داشت موقع نماز صبح اذان مي گفت. وقتي رفت اذان بگويد بچه به دنيا آمد. يكي از اقوام كه حضور داشت به حاجي گفت: مژده بده كه بچه‌ات پسره.تا اين را گفت آقاي زيارتي گفته بود "الهي الحمدالله " من اين بچه را به فال نيك مي گيرم. آن طرف از او پرسيده بود مگر چه فرقي دارد؟ شماكه باز هم پسر داريد. حاج آقا جواب داده بود من شنيدم پيغمبر (ص) هم هنگام اذان صبح و مابين شب جمعه و روز جمعه به دنيا آمدند. او حتما بچه خوبي براي من خواهد بود. محسن فعاليت‌ و جنب و جوشش خيلي زياد بود. يك روز ديدم روحاني مسجد من را صدا مي‌زند، وقتي جلو رفتم گفت: مادر محسن، من از پسرت شكايت دارم. گفتم براي چي؟ ايشان گفت: محسن حتي شب‌ها هم در حسينه مي‌ماند و كار مي‌كند حاج آقا گفت: به محسن مي‌گويم شب برو خانه. وضع مالي پدرت بد نيست كه تو مي‌ماني و يك سيب زميني مي‌اندازي داخل كتري و مي‌خوري اما محسن به من مي‌گويد حاج آقا در جبهه همين هم پيدا نمي‌شود رزمنده ‌ها بخورند، من اين را هم زيادي مي‌خورم. ايشان مي‌گفت: محسن با اين سن كم زيادي كار مي‌كند و هيچ كس هم حريف او نمي‌شود. درسش را هم خوب مي‌خواند طوري كه ما نمي‌توانستيم به بهانه نخواندن درسش او را از رفتن به حسينه منع كنيم و همه كار او طبق برنامه بود. يك روز آمد خانه، گفت: من و پناهيان (محسن با حاج آقا عليرضا پناهيان دوستان صميمي بودند و همه كارشان را با هم انجام مي‌دادند.) داريم با هم مي‌رويم قم تا در حوزه ثبت نام كنيم، گفتم برو. وقتي برگشت پرسيدم ثبت نام كردي؟ گفت نه، چون هر چه فكر كردم ديدم نمي‌توانم بمانم بايد اول بروم جبهه. برايم گفت: در جمكران يك نماز امام زمان (عج) باحالي خواندم كه خيلي به دلم چسبيد، پرسيدم از امام زمان (عج) چه خواستي؟ گفت: از امام زمان (عج) خواستم كه كاري كند من را براي جبهه قبولم كنند. چون چند دفعه براي رفتن به جبهه اقدام كرد اما چون سنش كم بود قبول نمي‌كردند او را بفرستند. يك روز آمد خانه گفت: مادر رئيس سپاه گفته اگر يك دفعه ديگر اينجا ببينمت اسمت را از ليست خط مي‌زنم. از من خواهش مي‌كرد كه شما برو بگو اسمم را خط نزنند، گفتم مادر جان! اگر خدا بخواهد مي‌روي. بعد از چند روز نامه‌اي آورد و گفت: اين رضايت نامه رفتن به جبهه است، گفتند بايد پدر و مادرت امضا كنند. از من خواست نامه را به پدرش بدهم و بگويم محسن مي‌ترسد شما امضا نكني اما آقاي زيارتي به محسن گفت: چرا پسرم امضا مي‌كنم، اين يك وظيفه است و همه بايد به جبهه بروند اما فكر نمي‌كنم تو را الان ببرند. مي‌رفت جلوي در سپاه مي‌نشست و التماس مي‌كرد. مي‌گفت: مادر مي‌گويند دعاي مادر مي‌گيرد شما دعا كنيد من را ببرند. شهيد زيارتي هميشه مي‌گفت: اين بچه يك چيز ديگر است، البته همه بچه‌هايم خوب هستند اما انگار او فرق مي‌كند. عشق محسن به خدا و شهادت واقعي بود و تحت تاثير كسي قرار نداشت. سؤالاتي كه او از بچه گي مي‌پرسيد با بچه‌هاي ديگر متفاوت بود. مثلا مي‌گفت: اين امام زماني كه مي‌گويند، چه شكلي است؟ اگر بيايد چه مي‌شود؟ بعد مي‌گفت: خوشبحال آن كساني كه وقتي امام زمان (عج) مي‌آيند هستند. خوشبحال كساني كه در ركاب ايشان خواهند جنگيد. محبتش نسبت به امام عصر(عج) خيلي زياد بود. چند روز قبل از اعزام به جبهه آمد و گفت: مادر من يك خوابي ديدم كه براي آقاي پناهيان هم گفته بود. مي‌گفت: خواب ديدم شهيد مي‌شوم به همراه ابوالفضل ميرزايي (كه او هم يكي ديگر از دوستانش بود و در سنگر با هم بودند) با هم شهيد مي‌شويم، در خواب ديدم "در سنگر ايستاده‌ام و ابوالفضل هم كنارم است كه متوجه شديم بيرون از سنگر شلوغ است وقتي پرسديم چه شده؟ گفتند: امام زمان (عج) دارد مي‌آيد كه در همان حين كه شلوغ شده بود ديدم يك نفر تيري شليك كرد و خورد به ابوالفضل، وقتي او افتاد و ‌خواستم او را بگيرم تير ديگري هم به من شليك شد و با هم افتاديم. " مي‌گفت: تعبير خواب من اين است كه ما با هم به جبهه مي‌رويم و به شهادت مي‌رسيم. محسن به مطالعه هم توجه زيادي داشت و كتاب‌هاي شهيد مطهري مانند "داستان و راستان " را مي‌خواند. *فارس: چطور شد كه توانست به جبهه برود؟ *علي اكبر زاده: او هر هفته به نماز جمعه مي‌رفت. يك روز جمعه كه از من خداحافظي كرد تا به نماز برود بر خلاف هفته‌هاي گذشته كه ساعت 2 برمي‌گشت آن روز نيامد. دلم شور افتاده بود. يك كيفي داشت كه هميشه همراهش بود نگاه كردم ديدم آن را هم با خود نبرده، غروب شد كه ديدم آقاي پناهيان آمد خانه ما و گفت: مادر محسن، ناراحت نباش محسن رفت جبهه. با تعجب پرسيدم چطوري رفت او كه نماز جمعه بود؟! گفت: 400 نفر را مي‌خواستند اعزام كنند كه محسن گفت: برويم راه آهن بدرقه رزمنده‌ها وقتي با هم رفتيم فرمانده همراه آنها را رها نكرد و با گريه و التماس خواسته بود كه او را هم ببرند. روحاني كه آن روز محسن به او التماس مي‌كرده هم در مراسم ختمش شركت داشت به من گفت: خانم زيارتي خدا شاهد است كه ما نمي‌خواستيم او را ببريم ولي اين بچه خيلي گريه كرد و به من گفت: اگر من را نبري فرداي قيامت شكايتت را به پيغمبر (ص) مي‌كنم، با شنيدن اين حرفش حالم دگرگون شد و او را برديم. در قطار مانند پرنده‌اي بود كه از قفس آزاد شده باشد و از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيد. گفتم خدايا اين بچه از جبهه چه مي‌خواهد؟! وقتي رسيديم خط او و "ابوالفضل ميرزايي " اصرار كردن كه آنها را هم بفرستيم خط مقدم و چون دوره استفاده از سلاح را هم ديده بودند آنها را فرستاديم. زماني كه ابوالفضل تير خورد محسن خم شد تا بند پوتين او را ببندد كه يك تير هم به او اصابت كرد. " وقتي آن روحاني اين موضوع را تعريف كرد ياد همان خوابي كه تعريف كرده بودم افتادم كه عينا همان طور به شهادت رسيده بود. اولين دفعه بود كه بعد از گذشت يك ماه به شهادت رسيد. *فارس: خاطره ديگري از محسن نداريد؟ *علي اكبر زاده: ايشان به شدت چشمانش معصوم بود و مي‌توانم به جرأت بگويم كه او يك سر سوزن گناه نكرد. يك بار صدايش را بلند نكرد. آقاي زيارتي هميشه مي‌گفت: دلم از اين مي سوزد كه او يك بار ما را ناراحت نكرد. در قرآن مي گويد: به پدر و مادرتان "اف " هم نگوييد و محسن حتي از "اف " كمتر هم به ما نگفت. دائم دم از شهادت صحبت مي‌كرد و مي‌گفت: دعا كنيد شهيد شوم. به او مي‌گفتم تو بمان در دنيا، چون اگر كسي در دنيا باشد و گناه نكند خدا مقام شهادت را به او مي‌دهد. محسن مي گفت: اگر نكند! مگر مي‌شود انساني بماند و گناه نكند؟ من نمي‌خواهم به نامحرم نگاه كنم اما وقتي در خيابان زن‌هاي بدحجاب از جلوي من رد شوند و ناغافل چشمم به آنها بيفتد من به گناه مي‌افتم. يك دفعه منزل خواهرش مهمان بوديم و يكي از دخترهاي فاميل روسري‌اش عقب بود. متوجه شديم محسن تنهايي رفته داخل اتاق و نشسته، پرسيدم چرا اينجايي؟ گفت: هر كس در آن جمع بنشيند معصيت كار است براي آنكه خدا حرام كرده زن بي حجاب باشد. آن موقع 12 سالش بود. مدير مدرسه‌اش مي‌گفت: حاج خانم رفتار محسن نسبت به سنش بزرگتر است. يك روز من داشتم نماز مي خواندم كه ديدم زانو زد كنار سجاده من و گفت: مادر شما از من راضي هستيد؟ گفتم آره پسرم تو كه اذيتي نكردي. با خوشحالي دور اتاق مي چرخيد و به برادرش مي گفت شنيدي؟ مامان از دستم راضي است وقتي اين كارش را ديدم با خودم گفتم او همه كارش را براي رفتن كرده. شما نمي توانيد يك نفر را پيدا كنيد كه بگويد محسن به من "تو " گفته او يك دفعه حرف بد نزد. بسيار مؤدب بود، انگار تافته جدا بافته بود. هميشه با خوشحالي به من مي گفت: مامان آنقدر خوشحالم كه تا به حال سينما رفتم. آن دنيا ديگر از من نمي پرسند چرا رفتي سينما؟ در وصيت نامه‌اش هم نوشته بود: "خدايا اين جان ناقابل من قابلي نيست، اي كاش هزاران جان مي‌داشتم و براي تو جان مي‌دادم " . *فارس: از شهادتش بگوييد. *علي اكبر زاده: روزي كه اعزام شد به جبهه نامه‌اي نوشته بود كه "پدر و مادر! ببخشيد بدون خداحافظي رفتم. من را حلال كنيد. " نزديك عيد بود كه رفت و ما هم شروع كرده بوديم به خانه تكاني، وقتي كمد اتاقش را جابه‌جا مي‌كرديم دو تكه چوب پشت كمد گذاشته بود كه با ماژيك روي آن وصيتش را نوشته بود، وقتي ديدم قلبم ريخت پايين و فهميدم ديگر برنمي‌گردد. 3 فروردين در عمليات فتح المبين، حمله يا زهرا (س) به شهدات رسيد. آن روزها عيد نوروز بود و من رفته بودم شهرستان ديدن مادر حاج آقا. آقاي زيارتي با پسر بزرگم ناصر خانه ماندند. ما در خانه برادر شوهرم بوديم كه شوهرم خبر داد ناصر دارد مي‌آيد پيش شما. صبح زود بود كه ناصر رسيد، وقتي او را ديدم گفتم كي راه افتادي كه الان رسيدي؟! با لبخند گفت: ديشب راه افتاديم. با دوستش آمده بود. گفت: مادر دوستم كه نام او هم ابوالفضل بود فوت كرده. (مادر دوستش به ناصر ياد داده بود كه رفتي آنجا بگو من فوت كردم). ناصر گفت: حاج خانم در وصيت‌نامه‌اش نوشته شما بايد در تشييع جنازه‌اش باشي. با هم راه افتاديم. وسط راه پرسيدم راستي از محسن چه خبر؟ گفت: خبري نيست. رسيديم بهشت زهرا گفتم پس چرا نمي رويم داخل؟ گفت: اول بايد برويم خانه. دو مرتبه پرسيدم از محسن چه خبر كه ناصر زد زير گريه. فهميدم محسن شهيد شده وقتي رسيديم محسن را تشييع كرده بودند. جمعه بعد از نماز تشييع شده بود و مي خواستند دفنش كنند اما پدر پناهيان گفته بود نه بايد مادرش او را ببيند. يك تير خورده بود در قلبش يكي هم به صورتش اصابت كرده بود. بوسيدمش اما گريه نكردم چون محسن گفته بود: مادر اگر شهيد شدم بر شهادتم گريه نكن. در مراسمم به جاي خرما نقل و شيريني بگذار و اجازه نده دشمنان شاد شوند. آن روز صداي محسن در گوشم بود و نتوانستم اشك بريزم. *فارس: بعد از شهادت محمد خواب او را ديده‌ايد؟ *علي اكبر زاده:‌ اوايل بيشتر خواب او را مي ديدم. يكي از خواب‌هايي كه برايم مهم است و در ذهنم مانده اين بود كه پدر محسن جبهه بود و تماس گرفت كه من جايگاه شهادت محسن را پيدا كرم و مي‌خواهم همين جا اولين سالگرد او را برگزار كنم. چند تا از عكس‌هاي محسن را برايم بفرستيد. زمان حمله "والفجر1 " هم بود كه آقاي زيارتي در آن شركت داشت. آشپزخانه ما رو به كوچه پنجره داشت. من شب خواب ديدم از آن پنجره صداي محسن به گوشم مي‌خورد ولي او را نمي بينم، زنگ در به صدا درآمد به فاطمه دخترم گفتم در را باز كن ببين كيه؟ فاطمه گفت: مامان محسن آمده. گفتم خب چرا نمي آيد داخل فاطمه از او پرسيد، گفت: دير است مي خواهم بروم نماز جماعت. من با يك حالتي به او گفتم تو همه چيزت شده نماز جماعت، اصلا چرا آمدي؟ برو نمازت را بخوان. او را نمي‌ديدم و فقط صدايش را مي شنيدم كه گفت: مادر فقط آمده‌ام به يتيم‌ها سر بزنم و بروم. از خواب پريدم راديو را روشن كردم و متوجه شدم شب گذشته عمليات "والفجر1 " انجام شده است. همسايه‌هاي ما كه از شهادت آقاي زيارتي باخبر بودند مي آمدند و ازم مي پرسيدند حاج خانم از حاج آقا چه خبر؟ من هم مي گفتم فعلا كه خبري نيست. *فارس: حاج آقا قبل از شهادت محسن هم جبهه رفته بود؟ *علي اكبر زاده: خير. فارس: چه انگيزه‌اي باعث شد كه ايشان عازم جبهه شوند؟ *علي اكبر زاده: عليرضا پناهيان تعريف مي كرد روز تشييع جنازه محسن در بهشت زهرا در حالي كه حاج آقا به شدت ناراحت بود گفت: حرفي كه محسن قبل از شهادت به من زد هنوز در گوشم هست و بايدبروم جبهه. (چند روز قبل از آنكه محسن شهيد شود به پدرش گفت: اين همه براي دنيا زحمت كشيده‌اي بيا از اين به بعد با خدا معامله كن.). ايشان هر دفعه‌اي كه از جبهه بر مي‌گشت مي‌گفت: آنجا خيلي خيانت مي شود، اگر خيانت نكرده بودند ما الان پيروز شده بوديم. به شدت ضد بني صدر بود و مي گفت: او از همه بيشتر خيانت مي كند. همسرم در "عمليات والفجر مقدماتي " هم شركت كرده بود و تعريف مي‌كرد ما داشتيم جلو مي رفتيم و پيروز بوديم اما نمي‌دانم چرا يكدفعه دستور عقب نشيني دادند؟ براي همه رزمنده‌ها مسئله است كه چرا گفتند عقب نشيني كنيد. اين حرفها را با گريه مي گفت. *فارس: چطور متوجه شديد همسرتان هم شهيد شدند؟ *علي اكبر زاده: ايشان آخرين باري كه رفت در سن 48 سالگي و در سالگرد شهادت محسن شهيد شد. چند روز بعد از شهادت همسرم ديدم ناصر آمد خانه و چشم‌هايش از قرمزي شده كاسه خون از بس گريه كرده بود. گفتم چرا اين جوري شدي؟ گفت: حسينه بودم. عده زيادي از رزمنده‌ها شهيد شدند. او با خبر شده بود. پدر پناهيان به ناصر گفته بود از حاج رضا زيارتي و يكي ديگر از رزمنده‌ها هيچ خبري نيست. پسرم با دامادم رفتند جبهه دنبال جنازه حاجي. عليرغم مخالفت مسئولان آنجا آنها مي خواهند بروند جلوتر، جايي كه جنازه‌هاي رزمندگان روي هم مانده بود. مسئولان گفته بودند برويد هرچه شود پاي خودتان است حتي اگر كشته هم شويد شهيد نيستيد. كه آنها باز قبول نمي كنند اما كمي كه جلو رفتند از شدت آتش نمي‌توانند كاري كنند. به همين دليل 12 سال جنازه همسرم مفقودالاثر بود. *فارس: بعد از شهادت محسن با رفتن همسرتان به جنگ مخالفت نكرديد؟ *علي اكبر زاده: مادرش مي‌گفت: چرا مي خواهي بروي؟ تو تازه بچه‌ و برادرت شهيد شدند. (برادر 25 ساله همسرم هم به شهادت رسيده بود.) زنت جوان است و بچه كوچك داري، نرو! كه شهيد زيارتي به او مي گفت: اگر همه همين را بگويند پس چه كسي برود جنگ؟ بايد الان برويم. خانواده من خدا دارند و آن ها را مي سپارم به خود خدا. هنگام رفتن يادم هست دخترم كه 4 ساله بود پاي پدرش را گرفت و با گريه از او خواست كه نرود، او هم براي اينكه بچه را آرام كند گفت: باباجون! ما مي رويم صدام را مي كشيم بعد من مي روم بالاي گلدسته حرم امام حسين (ع) اذان مي گويم و بعد مي آيم و شما را با خودم مي برم. *فارس: محسن و پدرش كجا به خاك سپرده شدند؟ *علي اكبر زاده: هردو آنها در قطعه 24 بهشت زهرا دفن شدند. آقاي زيارتي وصيت كرده بودند كه جنازه‌شان را مابين محسن و شهيد بهشتي دفن كنيم، ايشان علاقه بسياري به شهيد بهشتي داشت. *فارس: خواب همسرتان را هم مي بينيد؟ علي اكبر زاده: بله. شبي ايشان را به خواب ديدم و گفتم چرا از جبهه نمي آيي؟ گفت: ناراحت نباشي ها! من در جبهه جايم خيلي خوب است اصلا نگران نباش! *فارس: در 12 سالي كه جنازه همسرتان مفقودالاثر بود چشم انتظاري اذيت‌تان نمي كرد؟ *علي اكبر زاده: براي من يقين شده بود آقاي زيارتي شهيد شده. چون يكي از دوستانش نامه‌اي آورد كه مي گفت: من با حاج آقا زيارتي باهم بوديم او سه شبانه روز بود كه نخوابيده بود يا دعاي توسل مي خواند يا به بچه‌ها مي رسيد. زمان حمله بسيار خسته بود اما روحيه‌اش طوري بود كه انگار الان از خواب بلند شده، ديد بچه‌ها آب ندارند و آتش دشمن هم زياد است. گفته بود من مي روم مقر آب بياورم با يكي از بچه‌ها برگشت مقر. دوتا دبه 20 ليتري آب برداشته و يك پلاستيك خيار هم داده بود دست همراهش. دوستش مي‌گفت: با هم مي رفتيم كه يكدفعه به حالت سجده افتاد روي زمين و انگار تير به قلبش خورد و نتوانست تكان بخورد. به همه دستور عقب نشيني دادند. ما گفتيم ايشان هم زخمي و اسير شدند. بچه‌ها و بيشتر از همه پسر كوچكم كه 8 ساله بود چشم انتظار بودند و به من مي گفت: مامان يعني ميشه بابا امروز در را باز كند بيايد داخل؟ مي فهميدم اميد آمدن پدرش را دارد تا اينكه روزي از معراج شهدا تماس گرفتند، من در خانه تنها بودم و بدون اينكه به كسي بگويم رفتم معراج شهدا. شهداي زيادي بودند كه ديدم روي يكي از تابوتها نوشتند حاج رضا زيارتي. به من گفتند مي‌خواهي تنها ببيني؟ گفتم بله. ديدم وسايل همراهش همان‌هايي است كه به او داده بودم. فرداي آن روز با دوتا از بچه هايم رفتم. استخوان‌هاي همسرم را خودم گذاشتم كنار هم. در همان حين به حضرت زينب (س) مي گفتم خانم اگر شما بر جنازه برادرت كه در بيابان بود گريه مي كردي شهداي ما را هم نگاه كن. اگر مي‌گفتي حسين (ع) سر ندارد، شهداي ما را ببين كه نه سر دارند نه لباس. بچه‌هايم كه باخبر شدند گريه مي‌كردند. ماه رمضان هم بود كه او را تشييع كردند. پسرم كه از همه بيشتر چشم انتظار پدرش بود، همراه من در معراج بود كه يك لحظه بيشتر استخوان‌هاي پدرش را نديد. او بسيار تودار است. رنگش پريده بود اما جلوي من گريه نمي‌كرد. من حتي يك بار هم جلوي بچه ها يا فرد ديگري گريه نمي كردم كه مبادا در روحيه آن ها تأثير بگذارد. حتي يك بار مدير مدرسه ليلا دختر كوچكم به من گفت: خانم زيارتي بعضي از فرزندان شاهد دچار مشكلاتي هستند اما ليلا خيلي شاداب است گفتم من جلوي آن ها ناراحتي نكردم و اگر هم گريه كردم در خفا بوده. هر وقت كه دلتنگ آنها مي‌شوم انيس و مونس من قرآن است. وقتي قرآن مي خوانم خيلي آرام مي شوم.
موضوع: شهداء
خبرنگار:روابط عمومی مجمع به نقل از خبرگزاری فارس
تاریخ: يکشنبه8دي
کلیدواژه ها: شهید زیارتی نصرآبادی،خانم اقدس علی اکبرزاده،مجمع فرهنگی سفیدشهر


آخرین اخبار

جستجو: در


  بحث روز


  آخرین مطالب سایت



موضوع بندی اخبار

ویژه ها

موضوع بندی مقالات


  تبلیغات

سرمایه ذوق اهل این آبادی ملاعلی فاضل نصرابادی (سروده عبدالجبار کاکاوند در جریان کنگره فضل نبی در سفیدشهر )

الهی برآید از آن دوده دود

که نام محمد برد بی درود

ملافضل علی نصرابادی


 ملافضل علی نصرابادی؛ شاعر بی بدیل سفیدشهر  


فرقی نکند برای ما، به جان اصغـــر

عشق است ابوالفضل وحسین وعلی اکبر

سفیدشهر  همدل و یکصدا


مجمع فرهنگی سفیدشهر منتشر کرد:

پس از چاپ کتاب تاریخ سفیدشهر و ستارگان سپهر سفیدشهر، اینک کتاب

 گلچین مثنوی مجلس افروز منتخبی از اشعار مثنوی مجلس افروز چاپ و روانه بازار شد. 

ناشر : انتشارات مجلس افروز 

قیمت 3500تومان با تخفیف،

محل عرضه:  فروشگاه ولایت،جنب مسجد جامع سفیدشهر 03154833092


سامانه پیام کوتاه مجمع فرهنگی سفید شهر به شماره 30007093 راه اندازی شد .منتظر انتقادات و پیشنهادات همشهریان عزیز هستیم.


سفیدشــــهر، دیار ملافضل علی نصرابادی

سفیدشهر؛  شهر طلای سپید


"فروشگاه فرهنگی ولایت "اولین مرکز فروش  کتاب و محصولات فرهنگي سفیدشهر:  انواع كتاب، سي دي مذهبي،نوشت افزار و ...

 آدرس:  جنب مسجد جامع سفیدشهر



  نظرسنجی

مراسم سوگوای عصر عاشورای سفیدشهر چگونه است ؟
نیازبه همدلی و وحدت دارد
خیلی خوب است
بسیار عالی است
می تواند بهتر از این باشد

نمایش نتیجه


  آمار سایت

آنلاین: 23 نفر
زمان بارگزاری این صفحه: 0.11 ثانیه

جهت مشاهده جزئیات بیشتر از آمار سایت کلیک کنید.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت، متعلق به مجمع فرهنگی سفیدشهر می باشد.| برداشت مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد. | info@SefidShahrMF.ir


طراحی و پیاده سازی: فرتک -فکور رایانه توسعه کویر