بسم الله الرحمن الرحیم | امروز: چهارشنبه 22 مرداد 1399

موقعیت فعلی: بخش مقالات (برگشت به لیست)

مراسم عقد کنان و ازدواج حضرت خدیجه (س)و محمد امین (ص)در قالب زبان شعر در کلام ملافضل علی نصرابادی نظرات خوانندگان(0)
لید مقاله:

به روز دگر چون عیان گشت مهر
بزد بیرق زر به سیمین سپهر

گریزان از آن شد شه زنگبار
سپاهش پریشان شد از هر کنار

ز بس بود مغرور خود بی جنود
درآمد به این هفت خوان کبود
بینداخت مرّیخ سیمین سپهر
نه سیمین سپر بلکه رمح و تبر


متن کامل:


مراسم عقد کنان و ازدواج حضرت خدیجه (س)و محمد امین (ص)در قالب زبان  شعر در کلام  ملافضل علی نصرابادی

مجلس آراستن خدیجه و بیان خطبه خواندن ابوطالب
و جریان عقد آن جناب به طریق اهل سیر

به روز دگر چون عیان گشت مهر
 بزد بیرق زر به سیمین سپهر

گریزان از آن شد شه زنگبار
 سپاهش پریشان شد از هر کنار

ز بس بود مغرور خود بی جنود
 درآمد به این هفت خوان کبود
بینداخت مرّیخ سیمین سپهر
 نه سیمین سپر بلکه رمح و تبر
ز بیم شه شرق بی اختیار
 گریزان به دشت و به دریا و غار
چو دید آن چنان زهره با اضطراب

 نهان گشت با ساز و چنگ و رباب
چو افکند اسباب خنیاگری

 نه جوزا به جا ماند نه مشتری
حمل گشت با شیر گردون قرین
 نهان گشت آن دم به زیر زمین
در آن دم شه شرق زرّین علم
 بیاراست در گنبد هفت خم
شمال سحر بر چمن پرفشاند
 نه در چرخ، در بحر دُر بر فشاند
به پا شد چو آن رایت زرنگار
 جهان را دگر گونه تر شد مدار
غرض چون جهان مشعل افروز شد
 نهان شد در آن دم شب و روز شد
در آن روز بانوی بیت الحرام
 خدیجه سر بانوان کرام
بفرمود فرّاش را در آن زمان
 که فرش آورد از کران تا کران
بینداختند فرش ها رنگ رنگ
 منقّش سراسر چو پشت پلنگ
غلامان همه آستین بر زده
 گل عیش از جیبشان سر زده
همه بهر خدمت ببسته کمر
 ستاده به بام و در و رهگذر
نشستنگه بزم را ساختند
 یکی بزم آن گاه پرداختند
مزّین به زر جمله طاق و رواق
 یکی بزمگه ساخته در وثاق
به تخصیص جای بشیر و نذیر
 نهاده به هر گل زمینی سریر
ز طاق و رواق الغرض تا به شیب
 مکلّل به دیبا، معطّر به طیب
وزان پس خدیجه سر بانوان
 بفرمود آن لحظه با ساروان
که آورد از بهر نحر اشتران
 وزان گشته اهل حرم شادمان
بیاوردن و کشتن و ساختند
 پس آن گه به دعوت بپرداختند
شنیدم که آن بانوی بانوان
 چنین گفت با میسره آن زمان
برو دعوت مرد و زن کن تمام
 ز سکّان بطحا همه خاص و عام
پس آن گه ابوطالب نامدار
 به ورقه چنین گفت ای شهریار
دلم خواهد این دم به وجه حسن
 که