بسم الله الرحمن الرحیم | امروز: جمعه 29 شهریور 1398

موقعیت فعلی: بخش مقالات (برگشت به لیست)

سفر به سرزمین وحی، نبوت و امامت (قسمت دوم) نظرات خوانندگان(0)
لید مقاله:

قرار بود چهارشنبه شب با هواپیما به مدینه بروم ولی بلیط گیر نیامد. لذا مجبور شدم صبح با سواری از ترمینال مسافربری جده به مدینه بروم. ساعت 5 صبح سوار یک سواری تاکسی کمری شدم. علامت مشخصه تاکسی ها، کلمه اجره روی سواری است


متن کامل:
قرار بود چهارشنبه شب با هواپیما به مدینه بروم ولی بلیط گیر نیامد. لذا مجبور شدم صبح با سواری از ترمینال مسافربری جده به مدینه بروم. ساعت 5 صبح سوار یک سواری تاکسی کمری شدم. علامت مشخصه تاکسی ها، کلمه اجره روی سواری است. البته تاکسی ها هم از کمری گرفته تا ماشین های استیشن و وانت و ماشین های درب و داقون همه جوره هستند. راننده گفت مبلغ کرایه خمسین ریال یعنی 50 ریال می شود و من هم قبول کردم. البته مبلغ واقعی کرایه هم همین مقدار بود.  بعد هم گفت الان مسافر نیست و باید صبور باشی تا مسافر برسد.  گفتم اشکال ندارد من هم عجله ندارم. راننده ها با لحن جالبی برای اعلان، صدا می زدند مدینه مدینه مدینه مدینه. خیلی کوتاه و سریع و پشت سر. از ساعت 5 تا ساعت 40/5 طول کشید تا دو تا مسافر دیگه پیدا شد. آخه به قول یکی از رفقا، عربها خیلی تنبل هستند و صبح زود از منزل بیرون نمی یان. اکثر کارها را هم نیروی کار خارجی انجام می دهد.
خلاصه، آن دو نفر گفتند ما نفری سبعین می دیم و از راننده خواستند که حرکت کند. راننده هم حرکت کرد و بعد روبه من کرد و گفت ایندو تا سبعین سبعین می دهند.  تو هم حاضری ستین بدهی. گفتم باشه. از این طریق ما سه نفر، کرایه نفر چهارم را جبران کردیم. من قبلا از راننده سوال کرده بودم که برای نماز هم نگاه می داری که گفته بود باشه. هنوز داخل شهر بودیم که راننده گفت وقت نماز نزدیک است و اگه موافق باشید بریم همینجا مسجد نماز بخوانیم و بعد بریم. نزدیک مسجدی بزرگ به نام مسجد الفیصل ماشین را نگاه داشت. در جده وقت اذان چند دقیقه مانده به ساعت 6 صبح بود. مقداری نشستیم تا اذان گفته شد و بعد هم بیست دقیقه ای نشستیم تا نماز جماعت خوانده شد و ما هم به جماعت نماز خواندیم. آخه اهل تسنن بلافاصله بعد از اذان نماز نمی خوانند بلکه بعد از حدود بیست دقیقه بعد از اذان نماز می خوانند.  تا نماز تمام شد، ساعت 7 صبح بود که ما حرکت کردیم. این عربها آدم های جالبی هستند. من این احساس را داشتم که اینها بد می دانند که به مسجد بیائی و به فرادا نماز بخوانی خصوصا زمانی که قرار است نماز جماعت خوانده شود. لذا در مثل چنین مواقعی که ما در حال سفر بودیم هم باز صبر کردند تا حتما به جماعت نماز بخوانند. در جده، هم یک شب که با یکی از رفقا به فروشگاهی رفتیم همین اتفاق افتاد. ما نمازمان را اول وقت مغرب خوانده بودیم و برای نماز عشاء، همه را از مغازه بیرون کردند و همه ملت بیرون حدود یک ساعت علاف بودند. برخی در ماشینهاشان منتظر نشسته بودند و برخی هم دم درب مغازه منتظر ایستادند. خوب رعایت یک امر مستحب یعنی تعطیل کردن مغازه به خاطر وقت نماز جماعت مساوی بود با تضییع وقت مسلمینی که به هر دلیلی نمیتوانند یا نمی خواهند در نماز جماعت حاضر شوند! آیا اسلام این را می گوید؟ این از جهتی خوب است منتهی اسلام دین عسر و حرج نیست و خود قران هم می فرماید در مواقع مانند مریضی یا سفر لیس حرج و فرد لازم نیست حتما همه مستحبات را رعایت کند ولی ظاهرا اینها معتقدند نه باید مقید به رعایت همه مستحبات بود. ولی عجیب آن است که چرا فقط اینجا اینقدر مسلمان می شوند ولی در مواردی چون آزار و اذیت دیگر برادران مسلمان و مومن همه چیز جایز است.
بگذریم. بالاخره ساعت 7 حرکت کردیم. هنوز ده دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که راننده تاکسی برای خرید ساندویچ، ماشین را نگاه داشت. من مانده بودم که اینها چطور اول صبحی ساندویچ می خورند. برای هر کدام از ما راننده یک بطری آب هم گرفت. اینکارش جالب بود. البته من پیش خودم گفتم حتما بعدا می خواهد چند برابر پول این بطری آب را هم حساب کند ولی نه اینطور نبود. آخه از این زرنگ بازی ها در سفرها زیاد دیدیم. من که خسته بودم خوابیدم و مدینه بیدار شدم. انصافا به همه حوادثی گذشت،  ما را خیلی سریع به مدینه رسانید. بیست دقیقه به ده بود که به مدینه رسیدیم. ما را دم باب السلام پیاده کرد.بغل دستی که موبایلش زنگ خورد در پاسخ به آنطرف خطی که احتمالا پدرش بود و داشت سوال می کرد که کجا هستی؟ داشت می گفت انا بالکمری یعنی من در ماشین کمری هستم و  من برایم لحن صحبتش جالب بود. 
من اول رفتم و وضو گرفتم. داخل دستشویی ها امکان دوش گرفتن و غسل کردن هم بود. من متاسفانه موفق نشدم غسل زیارت کنم و بدون غسل به زیارت رفتم. محوطه صحن مسجد النبی نسبت به ده سال قبل تغییری نکرده الا اینکه تعداد دوراه میاه(دستشویی ها) در صحن خیلی زیاد شده و یک سوق الحرم هم در سمت قبله احداث شده که قبلا به نظرم نبود. البته زیر صحن تماما خالی است و تمامی دوراه میاه ها هم در پارکینگ است. در سمت باب البقیع و باب الجبرائیل هم، خیابان منتهی به این باب را خیلی توسعه داده و بسیاری از مغازه ها را خراب کرده اند و گذر زیر زمینی هم در حال احداث است. در مورد خود بقیع هم قبلا تا پشت دیوار بقیع امکان رفتن بود ولی اکنون از همان پای پله ها درب گذاشته و صد البته چند تا شرطه هم هست. 
بعد از وضو گرفتن از باب البقیع که از سمت بقیع باز می شود وارد مسجد شدم. اینجا محل کوچه های بنی هاشمی هم هستند و انسان وقتی قدم می زند در ذهن خود مجسم میکند که 1400 سال قبل در این محل و این کوچه ها چه خبر بوده است و علی و فاطمه علیهم السلام و پیامبر رحمه للعالمین قدم زده و اصحاب و یاران پیامبر و اینکه این کوچه ها و این منطقه چه حوادثی را که به خود ندیده است. باب البقیع به همان قسمت بالای خانه پیامبر(ص) وارد می شود و از آنجا به روضه و مسجد وارد می شوی. داخل مسجد شدم. چقدر خلوت بود. ازهمان جلو قبر پیامبر(ص) رد شدم و سلام دادم و با صدای نه چندان بلند سعی کردم به نبی مکرم اسلام(ص) سلام بدهم. آخه می ترسیدم بلندتر سلام بدهم و این شرطه ها گیر بدهند.  آخه در حدیثی دیدم که پیامبر (ص) فرمود اگر کسی کنار قبر من، بر من سلام بدهد صدای او را می شنوم و اگر از دور بر من سلام بدهد می دانم. خوب که دقت کردم در ضریح روبروی قبر پیامبر (ص) در کنار پنجره ضریح، یک تابلوی کوچکی اضافه کرده اند که قبلا نبود و نوشته اند هذا قبر النبی(ص) فسلموا علیه. همچنین در کنار دو دریچه دیگر در کنار آن چنین عبارتی را در مورد اولی و دومی نوشته اند و اینکه بر آنها سلام بدهید. به نظرم قبلا نبود. این هم از تناقضات دیگر اینها. از یکطرف به بقیع و کنار قبور ائمه بقیع می روی با آن وضعیت غمبار که حتی اجازه نمی دهند کتاب در بیاوری و می گویند کتاب ممنوع و از اینطرف کنار قبر اولی و دومی می گویند سلام بدهید. این تناقض را چه کنیم!
بعد رفتم در قسمت روضه که مابین بین خانه پیامر(ص) و محراب اوست. چون پیامبر عظیم الشان اسلام(ص) فرمود ما بین بیتی و منبری روضه من ریاض الجنه.خدا قسمت همه کند ان شاءالله.  در بالای محراب پیامبر (ص) هم نوشته  هذا محراب رسول الله(ص) دو رکعت نماز خواندم. بعد به کنار ستون توبه یا ستون ابولبابه رفتم که نماز خواندن در آنجا هم ثواب دارد و ستونی است که ابولبابه خود را به آن بست و آنقدر راز و نیاز کرد تا خدا توبه او را قبول کرد. ستون های دیگری مانند ستون سریر، ستون عایشه و ستون حرس هم هست که بالای این ستونها نام آنها نوشته شده است. رنگ ستونهای مسجد زمان پیغمبر(ص) با ستونهای دیگر متفاوت است تا ستونهای مسجد زمان پیامبر(ص) با سایر ستونها متفاوت باشد.
کنار ستون ابولبابه، نماز و قران خواندم. وقت نماز ظهر شد و اذان دادند. ولی طبق سنت، بیست دقیقه بعد از اذان، نماز ظهر اقامه شد. اهل تسنن، روی صفها خیلی جدی هستند و حتی در حال نماز، اگر کسی صف جلوییش خالی باشد، حرکت میکند و انجا را پر میکند. گاهی فرد تا سه تا صف جلو می رود که البته منظره خنده آوری ایجاد می شود. در صفها هم پاها باید حتما باز باز باشد و انگشت های کوچک  پاها به هم بچسبد. من شنیدم که معتقدند اگر بین صفها باز باشد یا انگشتها و پاها به هم نچسبد، شیطان از میان آنها رد می شود. یکی از دوستان به شوخی می گفت اینها که این همه پاها را باز می کنند، خوب شیطان از لای پایشان رد می شود.
نماز ظهر را خواندیم. بعد از هر نماز واجب هم چند تا میت آورند و موذن اعلام کرد الصلاه علی الرجل و الطفلین یرحمکم الله . امام جماعت نماز میت خواند. در مسج النبی (ص) و مسجد الحرام بعد از هر نماز، چند میت می آورند و نماز میت می خوانند. جالب است که ذکر نماز میت را هم امام جماعت آهسته می خواند و آدم نمی فهمد چه می گوید. انگار اینها اصرار دارند که همه چیز آهسته باشد و کسی نفهمد. در اذکار رکوع و سجده و تشهد و سلام هم ادم نمی فهمد چه می گویند. برخی که انگار ساکت ساکتند و هیچ ذکری نمی گویند.
ده سال قبل که آمدم، هم امام جماعت مسجد النبی و هم مسجد الحرام صوت های زیباتری داشتند. ولی صوت امام جماعت های فعلی خیلی چنگی به دل نمی زد.شرطه ها، الان که حرم خلوت بود و میدانستند که ایرانی هم در مدینه نیست! خیلی سخت نمی گرفتند. آخه الان ماه صفر است و فعلا هیچ ایرانی در مکه و مدینه نیست و من شاید تنها ایرانی بودم که در مدینه بودم. از طرفی فعلا، ایرانی اعزام زائرین به مدینه و مکه را به دلیل آزار  و اذیت های عربستان ممنوع کرده است. برخی از زائرین می رفتند کنار خانه پیامبر (ص) و داخل خانه پیامبر(ص) از میان پنجره ها نگاه می کردند و شرطه ها هم کاری نداشتند. من پیش خودم گفتم الان اگر ایرانی ها اینجا بودند حتما اجازه نمی دادند و برخورد میکردند. اینها فقط با شیعه ها لج هستند. آخه شنیده اید ایرانی ها که هستند همه جوره به آنها گیر می دهند. اینکه اگر قران را روی زمین بگذارند و یا در دست چپ بگیرند و یا فیلم و عکس بگیرند. در حالی که من دیدم یکی از همین روحانی ها شان داشت قرآن می خواند و قرآن را در دست چپ گرفته بود. یکی دیگه از همین عربها وقتی نماز ظهر شروع شد از من خواست که قرآنش را روی پاکتی که کنار ستون توبه گذاشته بودم بگذارم که من گفتم لا لا و بعد که دید من مخالفت کردم مجبور شد قرآن را در جایگاه بگذارد. خنده ام گرفته بود. با خودم  گفتم نظام هستی بر عکس شده است. اینها به ایرانی ها گیر می دادند که به قرآن بی احترامی می کنید ولی حالا من ایرانی به این اعراب پرمدعا می گویم نه چرا میخواهی به قران بی احترامی کنی. الان که هیچ ایرانی در اینجا نیست اینها خودشان هر کاری دلشان می خواهد میکنند. در قسمت های عقب تر مسجد النبی(ص) خودم شاهد بودم که یک عرب خوابیده بود و قران می خواند و هیچ کس هم با او کاری نداشت. جل الخالق از این همه تناقض! از طرفی هیچ کاری با کسانی که فیلم می گرفتند، نداشتند.
 بعد از اقامه نماز ظهر، رفتم بیرون و سری به بقیع زدم و از یکی از شرطه های نگهبان پرسیدم کی بقیع باز می شود که گفت بعد صلاه العصر.  چون گرسنه ام بود به سوق الحرم رفتم و یک ساندویچی پیدا کردم و برای اولین بار در عمرمان، یک ساندویچ تخم مرغ  خوردیم. مجموعا 7 ریال شد که به قیمت ایران حدود دو هزار تومان می شود.  دوباره برای نماز عصر، داخل حرم شدم. برای اقامه نماز عصر، دیگه توفیق پیدا نکردم در قسمت روضه باشم و در همان قسمت های عقبتر مسجد ایستادم. قبل از اقامه نماز عصر، کنار درب خانه حضرت زهرا (س) رفتم. هیچ کس نبود. خلوت خلوت. دو رکعت نماز خواندم. بعداز خاتمه نماز عصر به بقیع رفتم. نقشه بقیع را از تهران همراه خود برداشته بودم. منتهی از بس شرطه ها زیاد بودند و مراقب بودند با ترس و لرز از آن استفاده می کردم تا مبادا بیایند و از من بگیرند. از وردوی بقیع، تشخیص قبرها طبق نقشه مشکل بود. خصوصا اینکه شرطه ها هم مثل برج زهر مار ایستاده بودند و مراقب بودند. واقعا آنجا بود که در دلم گفتم قربان مظلومیت اهل بیت. در زمان حیاتشان مظلوم و غریب بودند وبعد از مرگشان هم غریب و مظلومند. سه چهار تا از این تابلوهای بزرگ هم زده اند که قبرستان فقط برای عبرت است و هر گونه توسل شرک است و از این مزخرفات. این بود که رفتم و از آخر قبرستان بقیع شروع کردم. از آن آخر که به سمت درب بقیع می آیی، در یک طرف قبر حلیمه سعدیه، دایه پیامبر(ص)  قرار دارد که آنجا فاتحه خواندم. بود. در مقابل آن، قبر عثمان خلیفه سوم است. بعد به قبر ابراهیم فرزند پیامبر (ص) و قبر عقیل و ابن عباس و قبر عمه های پیامبر(ص) و دختران و همسران وی می رسیم. در یک قسمت خاص در سمت چپ درب ورودی هم قبر ام البنین هست. در سمت چپ درب ورودی هم که نرده کشیده اند و از بیست متر جلوتر نگهبان گذاشته اند، قبر ائمه مظلوم بقیع قرار داد. قبور غریب و مطهر امام مجتبی، امام سجاد، امام باقر و امام صادق علیهم السلام. واقعا اشک انسان در میامد. سه تا شرطه گذاشته بودند و در کنار درب هم بیش از بیست شرطه باتوم به دست نشسته بودند. اینها شدیدا مراقب بودند و حتی اجازه نمی دادند کسی کتاب دعا به دست بگیرد. من همراه خود مفاتیح داشتم و خواستم زیارت جامعه بخوانم که یکی از همین شرطه ها آمد و گفت کتاب ممنوع. پیش خودم کتاب ممنوع، حس و حال و اشک و راز و نیاز و مناجات و توسل را که دیگر نمی توانی از من بگیری. واقعا ادم می بیند پیامبر صلی الله از دست اینها چه کشیده است. 1400 سال گذشته و اینها این شده اند! بقیع خیلی غریب است. کلا در مدینه احساس غریبی می کردم درحالی که در مکه اینگونه نبودم. ادم به قبر ائمه بقیع که نگاه میکند، با خود می گوید آخه مگر اینها فرزندان پیامبر(ص) اهل بیت او نیستند که قران فرمود و انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا و فرمود قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی. پس چرا اینها اینطوری هستند. اولی و دومی، آنطور و اینها که سید جوانان اهل بهشتد باید اینگونه باشند. خوب قبر دختر پیامبر(ص) که پیامبر(ص) صبح و شام بر درب خانه او سلام می کرد و می فرمود من بوی بهشت را از او استشمام میکنم و رضایت فاطمه(س)، رضایت خدا و غضب او غضب خداست، کجاست؟ چرا از اینها که اهل بیت اویند خبری نیست. خود همین بزرگترین دلیل بر حقانیت این خانواده است و اینکه حق اینها را غصب کرده اند. خلاصه از بقیع با همه تفاصیل و اشک و آه ها بیرون آمدم. بعد رفتم و چند تا کعبه یادگاری خریدم که دانه ای 15 ریال بود و دو تا از الواح یادگاری مدینه و مکه هر کدام به قیمت 30 ریال یعنی حدود 6 هزار تومان هم خریدم. یک تسبیح هم بعنوان اشانتیون روی اینها برداشتم که فکر کنم ته دل فروشنده راضی نبود و در جده پاره شد و هر دانه ای به طرفی رفت. من کمی با فروشنده چانه زدم، گفت اصفهانی هستی. گفتم عجب اصفهانی ها در مکه هم معروف شده اند.
بعد از زیارت بقیع دوباره به داخل مسجد برگشتم. دم ستون ابو لبابه که نماز می خواندم دیدم رو برو بر دیوار القاب نبی(ص) را نوشته و یکی از آن القاب، صاحب الشفاعه است. گفتم ببین اینها اصلا سراسر تناقض هستند. از یکطرف می گویند توسل و شفاعت جستن از اهل بیت شرک است و تابلوهای بزرگ کنار بقیه نصب کرده اند، ولی خودشان یکی از القاب پیامبر(ص) با عنوان صاحب الشفاعه را بر دیوار مسجد حفظ کرده اند. اگر شفاعت جستن شرک است پس در مورد پیامبر(ص) هم.
نماز مغرب را هم در مسجد خواندم. در بینابین نماز مغرب رفتم و چرخی در مسجد زدم. خیلی خیلی بزرگ است و چه صحیح پیامبر(ص) به اصحابش فرمود که روزی را می بینم که کل مدینه فعلی، مسجد خواهد بود. صدق یا رسول الله(ص). آن عقبتر ها هم عربها دراز کشیده بودند و برخی استراحت می کردند. من هم استراحتی کردم. بعد دیدم یکی از این روحانیون سخنرانی می کرد و دویست نفری هم اطراف او نشسته بودند و گوش می دادند. من هم رفتم و در جمع نشستم. جلسه پرسش و پاسخ بود. یکی در مورد اینکه اگر کسی در حال نماز خواست از جلو تو رد شود چه باید بکنی، سوال کرده بود و آن روحانی هم پاسخ می داد که باید دفعش کنی و ادفعه بالسرعه یعنی با سرعت پرتش کن و نگذار رد بشه! چقدر بی ربط. به جا اینکه حواست به نمازت باشد، مراقب باش ببین طرف، از جلو تو رد می شود یا از پشت سر تو و اگر خواست از جلو تو رد شود، او را پرت کن و بنیدازش روی زمین و نگذار رد شود. این معنای دین پیامبر (ص) و نمازی است که پیامبر فرمود نور چشم من است.
 یکی از دوستان تعریف می کرد من یکبار می خواستم از جلو یکی از این پیرمردهای متعصب وهابی رد شوم، دستش را آورد جلو. بعد پام را یک کم بردم جلو، دوباره پاش را اورد جلو. دوباره آن یکی دستم را بردم جلو و او هم دستش را آورد جلو و شده بود بازی قایم باشک بازی و خیلی خنده آور بود.
برای خود من در مسجد حدیبیه که بعدا توضیح خواهم داد این اتفاق افتاد که من داشتم وارد مسجد می شدم از جلو یکی از همین پیرمردها داشتم رد می شدم و واقعا هم، حواسم نبود که دارد نماز می خواند و چنان دستش را آورد جلو که من پریدم تو هوا و چند تا چرخ زدم تا آمدم پائین و اگر نجنبیده بودم کف مسجد دراز شده بودم.
نماز عشاء را هم در مسجد اقامه کردم. توفیق پیدا کردم تا شب جمعه را در مسجد پیامبر(ص) باشم. دعای کمیل و زیارت جامعه را در مکانی که به اهل صفه تعلق دارد، خواندم. ساعت هشت و نیم بود که از حرم بیرون آمدم. آخرین حرفها را با ائمه بقیع و رسول گرامی اسلام علیهم اسلام گفتم خصوصا اینکه این اخرین زیارت من نباشد. یکی از وانت تاکسی ها نگاه داشت و گفتم الی المطار یعنی به سمت فرودگاه و گفت خمسین ریال می گیرم. من قبلا پرسیده بودم و دوستان گفته بودند که نهایت 30 ریال سعودی از حرم تا فرودگاه می شود. راننده تاکسی که دید من با قیمت ها آشنا هستم همان 30 ریال را قبول کرد. البته من وقتی پیاده شدم 40 ریال بهش دادم تا حالش را ببرد. در راه، توضیحاتی هم داد من جمله اینکه جمعیت مدینه بیش از مکه است و در مدینه حدود دو الی 3 میلیون نفر با جمعیت اطراف زندگی میکنند. اسم راننده هادی بود. یادم رفت این را هم بنویسم که در مدینه رفتم آب میوه و کیک بخرم. فروشنده سوق الحرم فهیمد ایرانی هستم، گفت احمدی نژاد یا کروبی. من گفتم احمدی نژاد. گفت احسنت. جالب بود که این سعودی هم از طرفداران احمدی نژاد بود. من بهش گفتم کروبی خلاص.
ساعت نه و نیم بود به فرودگاه رسیدم. سالن شماره چهار مال پروازهای داخلی بود. کارت پرواز را گرفتم. در سالن انتظار، یک چای خوردم و کمی سرحال آمدم. از مدینه تا جده با هواپیما حدود چهل و پنج دقیقه طول می کشد. یکی از دوستان آمده بود فرودگاه دنبالم. ساعت ده و بیست دقیقه از مدینه حرکت کردیم و حدود یازده و ربع به جده رسیدیم. شام رفتیم یک مغازه لبنانی و کباب مرغ لبنانی خوردیم. بد نبود. خوشمزه بود. لبنانی ها در اکثر کشورها رستوران دارند و خیلی هم فعالند. درآمد خوبی هم دارند.
ساعت 8 صبح جمعه خدا توفیق داد تا دوباره به مکه مشرف شویم. البته اینبار محرم نشدیم. یکی از دوستان لطف کرد و کل مکه را به من نشان داد. در مکه سه کمربندی وجود دارد. دایره اول و دوم، کمربندی دور مسجد الحرام است و کمربندی یا دایره سوم دور شهرمکه است. از دایره سوم که از بیرون مکه با یک تونل به مسجد الحرام متصل می شود،  یک پیرمرد محرم را از کنار جاده سوار کردیم. خیلی خوشحال شد. گفت اهل پاکستان است و از پیشاور آمده است. قسمت های مربوط به بازار ابوسفیان و هتل های اطراف را در تعمیرات جدید کاملا خراب کرده اند و دارند جزء صحن مسجد الحرام می دهند. در همان مسیر، مکتبه امام صادق(ع) وجود دارد که خانه امام صادق (ع) بوده است. این مکان ها خیل به حرم نزدیک است و پیاده هم می شود آنها را زیارت کرد. بعد مسجد جن قرار دارد که در آنجا سوره جن نازل شد. بعد پل حجون و قبرستان ابو طالب(ع) قرار دارد که قبر حضرت خدیجه و ابوطالب علیهم السلام در آنجا قرار دارد. بعد مسیر را ادامه دادیم و به محله عزیزیه و شیشه رسیدیم که حجاج ایرانی در ایام حج واجب عمدتا در این مکانها اسکان داده می شوند. محل بعثه جدید را دیدیم که در هتلی است که حدود 1000 اتاق دارد و می گویند ایران و عربستان بطور مشترک آن را ساخته اند. بعد به محل رمی جمرات رفتیم که الان سه طبقه شده است و حجاج از سه طبقه میتوانند جمرات را رمی کنند.
بعد به منا رفتیم. چادرهای دائم النصب حجاج، فت و فراوان در منطقه منا وجود داشت. بعد به وادی مزدلفه یا وادی جمع و سپس به عرفات رفتیم. بر بلندای جبل الرحمه، دو رکعت نماز عشق با معبود خواندم و راز و نیاز کردم. از عرفات به سمت مزدلفه،  9 جاده وجود دارد و در ایام حج واجب هر گروه از حجاج از یکی از این جاده ها به سمت منا می روند. حجاج ایرانی عمدتا از جاده شماره 6 حرکت میکنند. کوه جبل الرحمه را به صورت یک میدان در آورده اند و با ماشین می شود دور آن را طواف داد. از عرفات به سمت وادی مزدلفه که می رویم، جایی هست که می گویند سریع رد شوید و توقف نکنید و آنجا، همان جایی است که سپاه ابرهه در آنجا نابود شد. در مسیر برگشت از جبل النور محل غار حرا و همچنین از کنار غار ثور رد شدیم. این مرتبه از باب الفتح که در زمان فتح مکه سپاه اسلام از این درب وارد مسجد الحرام شد، ما هم وارد مسجد الجرام شدیم. خواستم طواف کنم ولی خیلی شلوغ بود و منصرف شدم. روز جمعه بود و در مقایسه با روزهای میانی هفته شلوغتر بود. داشتم از مطاف خارج می شدم که یک عرب هم پشت سر من میآمد و به خانواده اش می گفت یالا یالا، ماشاءالله پشت سر همین برید، این زور می زنه می ره، ما هم راحت پشت سرش می رویم. وقتی از طواف خارج شدیم، نگاهی بهش انداختم و گفتم ایرانی هستی. گفت نه بحرینی هستم ولی مادرم ایرانی است. گفت ایرانی ها الان نیستند، گفتم نه غدقن است. گفت بهتر. بگذار این عربها آدم شوند.
رفتم پشت مقام دو رکعت نماز خواندم. بعد گوشه ای نشستم و به خانه خدا نگاه می کردم و صلوات می فرستادم. نیم ساعتی بیشتر در مسجد الحرام نبودیم و به سمت جده برگشتیم. در مسیر برگشت، از جاده قدیم مکه به جده رفتیم و به دهی رسیدیم به نام شمیسی و مسجدی در آنجا بود به نام مسجد شمیسی یا حدیبیه که همان محلی است که در آنجا صلح حدیبیه منعقد شد.  رفتیم داخل مسجد. روز جمعه بود و وقت نماز جمعه. البته نماز و خطبه ها هنوز شروع نشده بود. من از مقابل یکی از این پیرمردها داشتم رد می شدم که ناگهان دستش را به نشانه اعتراض از اینکه من دارم از مقابل او رد می شوم، جلو آورد و من نزدیک بود کف مسجد دراز شوم که با فلاکتی خودم را روی هوا نگاه داشتم!. ساعت نزدیک دوازده و چهل دقیقه بود که امام جما عت آمد و پشت تریبون سلام کرد. بعد موذن اذان داد. سپس امام جماعت خطبه ها را شروع کرد. در خطبه اول بر آل پیامبر و اصحاب او هم سلام و صلوات فرستاد. خطبه اولش 7 دقیقه و خطبه دومش 5 دقیقه طول کشید. مطالب خیلی جالبی در ارتباط با اهمیت ذکر خداوند بیان کرد. خطبه دومش بیشتر دعا بود. ولی در مورد مطالب سیاسی و مشکلات جهان اسلام، دریغ از یک مطلب. همزمان که امام جماعت داشت سخنرانی می کرد، و از رسول خدا(ص) و آیات قران مطالبی را بیان می کرد، با خود گفتم یا رسول الله(ص) بیا و ببین همینجایی که پیمان صلح با مشرکان بستی و با آن همه آزار و اذیت مشرکان، حالا بعد از 1400 سال این روحانی مسجد در محلی که تو صلح حدیبیه را با مشرکین امشاء کردی، از تو می گوید و از آیات قران و اینکه خدا و ملائکه در قران بر تو درود می فرستند. به پیشنهاد دوستم، سوره فتح را نیز که بعد از صلح حدیبیه نازل شد در همین مسجد قرائت کردیم. اولین بار بود، قرآنی در عربستان می دیدم که در آن تفسیر مختصری هم داشت. مثلا در ذیل آیه انا فتحنا لک فتحا مبینا از قول مالک ابن انس گفته بود که منظور صلح حدیبیه است. یک جا هم برایم جالب بود که در تفسیر آیه حمیه الجاهلیه در همین سوره نوشته بود منظور آن است که کفار صلوات بر رسول خدا(ص) و بسم الله الرحمن الرحیم را نمی گفتند و بین پیامبر(ص) و خانه خدا فاصله می شدند. این تفسیر از این نظر جالب بود که مویدی است بر نظر شیعه که در نمازف بسم الله را با صدای بلند می خواند و حاکی از آن است که همانها که در دل نفاق داشتند،  کاری کردند که هنوز هم در نمازشان، سنی ها، بسم الله را آهسته بگویند تا کسی نشنود. به نظر من تفسیر این آیه، نشان می دهد آهسته گفتن بسم الله هم از همانجا ریشه می گیرد. لذا پیامبر صلی الله فرمود کسی که بسم الله را در نماز آهسته بگوید، از همان اول شیطان، سوار بر نمازاو می شود.
ناهار را در جده خوردیم. بعد از ناهار کنار دریای سرخ یا بحر الاحمر رفتیم. دریا کمی طوفانی بود. مسجدی هم کنار ساحل بود که دوستم گفت به آن مسجد فاطمه زهرا (س) می گویند ولی من علتی برای این تسمیه ندیدم و هیچ نام و نشانی از حضرت زهرا(س) بر در و دیوار مسجد ندیدم. ولی در داخل مسجد نام امام حسین و امام حسن(ع) درج شده بود. همانطوری که در مسجد النبی هم نام ائمه ما بر دیوارها نقش بسته است ولی خیلی ها شاید متوجه نباشند. در ساحل، یک سکویی بود برای ماهیگیری. چه ماهی های خوشگل و رنگارنگ آکواریومی در کنار ساحل دیده می شد.
یکشنبه شب خدا توفیق داد و یک مرتبه دیگر محرم شدم و به زیارت خانه خدا رفتم. البته می دانید که در یک ماه قمری نمی توان بیشتر از یکبار محرم شد. ولی طبق فتوای مقام معظم رهبری، به قصد رجاء و به نیابت از مادربزرگم محرم شدم. ساعت 8 بود که از جده حرکت کردیم. ساعت 9 بود که به مکه رسیدیم. مثل هفته قبل بسیار خلوت بود. تمامی اعمال را در کمتر از یک ساعت انجام دادم. اینبار ذکر من در طواف و در سعی فقط صلوات بود چون اذکار طواف و سعی را همراه نداشتم. ولی قطعا ثواب صلوات هم بیشتر از آن اذکار نباشد، کمتر نیست. اطراف حجر الاسود خیلی خلوت بود و من هم رفتم در صف ایستادم و حجر الا سود را بوسیدم. اگر می خواستم چندین بار هم میتوانستم حجر را ببوسم. خیلی خلوت بود. نزدیک ساعت 11 شب بود که به جده برگشتیم. شام را در همان مکه خوردیم. با خانه خدا، خداحافظی کردیم. صبح دوشنبه ساعت هشت و نیم پرواز داشتم و از طریق دوبی به میهن عزیز اسلامی مان بازگشتم.

موضوع: ديني
نویسنده: سید محمد ساداتی نژاد
تاریخ درج شنبه 10 بهمن 1388
کلیدواژه ها: خاطرات سفر به مکه، مدینه

آخرین مقالات سایت:

جستجو: در


  بحث روز


  آخرین مطالب سایت



موضوع بندی اخبار

ویژه ها

موضوع بندی مقالات


  تبلیغات

سرمایه ذوق اهل این آبادی ملاعلی فاضل نصرابادی (سروده عبدالجبار کاکاوند در جریان کنگره فضل نبی در سفیدشهر )

الهی برآید از آن دوده دود

که نام محمد برد بی درود

ملافضل علی نصرابادی


 ملافضل علی نصرابادی؛ شاعر بی بدیل سفیدشهر  


فرقی نکند برای ما، به جان اصغـــر

عشق است ابوالفضل وحسین وعلی اکبر

سفیدشهر  همدل و یکصدا


مجمع فرهنگی سفیدشهر منتشر کرد:

پس از چاپ کتاب تاریخ سفیدشهر و ستارگان سپهر سفیدشهر، اینک کتاب

 گلچین مثنوی مجلس افروز منتخبی از اشعار مثنوی مجلس افروز چاپ و روانه بازار شد. 

ناشر : انتشارات مجلس افروز 

قیمت 3500تومان با تخفیف،

محل عرضه:  فروشگاه ولایت،جنب مسجد جامع سفیدشهر 03154833092


سامانه پیام کوتاه مجمع فرهنگی سفید شهر به شماره 30007093 راه اندازی شد .منتظر انتقادات و پیشنهادات همشهریان عزیز هستیم.


سفیدشــــهر، دیار ملافضل علی نصرابادی

سفیدشهر؛  شهر طلای سپید


"فروشگاه فرهنگی ولایت "اولین مرکز فروش  کتاب و محصولات فرهنگي سفیدشهر:  انواع كتاب، سي دي مذهبي،نوشت افزار و ...

 آدرس:  جنب مسجد جامع سفیدشهر



  نظرسنجی

مراسم سوگوای عصر عاشورای سفیدشهر چگونه است ؟
نیازبه همدلی و وحدت دارد
خیلی خوب است
بسیار عالی است
می تواند بهتر از این باشد

نمایش نتیجه


  آمار سایت

آنلاین: 45 نفر
زمان بارگزاری این صفحه: 0.20 ثانیه

جهت مشاهده جزئیات بیشتر از آمار سایت کلیک کنید.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت، متعلق به مجمع فرهنگی سفیدشهر می باشد.| برداشت مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد. | info@SefidShahrMF.ir


طراحی و پیاده سازی: فرتک -فکور رایانه توسعه کویر