بسم الله الرحمن الرحیم | امروز: پنج شنبه 30 آبان 1398

موقعیت فعلی: بخش مقالات (برگشت به لیست)

خدايا! من در اين دنيا چيزي ندارم و هر چه هست از آن توست نظرات خوانندگان(0)
لید مقاله:

بابايي هميشه با سري تراشيده، پيراهن و شلواري ساده در محافل حاضر مي شد .موهاي سر خود را همواره مي تراشيد تا از منيت خود حتي اندازه اي اندك، فرار كند و لباسي ساده مي پوشيد تا آنجا كه بار ها و بارها ايشان را با سرباز اشتباه مي گرفتند.


متن کامل:

برآن شديم تا گوشه اي از بزرگي هاي سرلشكر خلبان شهيد عباس بابايي را باز گوييم، ديديم صفات نيك مردان خدا بي شمار است؛ گفتيم از سلوك او بنگاريم تا روش مردان نيك ضمير را بنمايانيم؛ ولي دريافتيم اهل طريقت جز ره عشق نمي پيمايند و عشق دريايي بي منتهاست. خواستيم تا مديريت، كارداني، تيز هوشي و انديشه او را در قالب كلمات بريزيم؛ اما براي نوشته هايمان واژه هايي درخور نيافتيم.
سرلشكر خلبان شهيد عباس بابايي در سال 1329 در شهر قزوين متولد شد و دوره ي ابتدايي و متوسطه را در همان شهر گذراند. از همان كودكي روحي بلند و آرام داشت و دامنه ي محبت اش همه را فرا مي گرفت. در دوران تحصيل براي كمك به باباي پير مدرسه كه كمر و پاهايش درد مي كرد، صبح ها زودتر از ديگر دانش آموزان به مدرسه مي رفت و حياط مدرسه را آب و جارو مي كرد. باباي مدرسه و همسرش كه اين جريان آنها را غافلگير كرده بود، پس از پيگيري، نيمه شبي عباس را مي بينند كه جارو در دست مشغول تميز كردن حياط است و عباس هنگامي كه مي فهمد كارش عيان گرديده با لبخندي از باباي مدرسه و همسرش مي خواهد كه اين موضوع را با پدر و مادرش در ميان نگذارند و در توضيح عملش مي گويد، من به شما كمك مي كنم و خدا به من در درس هايم. جوانمردي و مروت از همان دوران در وجود او مي درخشيد. يكي از هم كلاسي هاي عباس نقل مي كند كه:

" روزي در بازگشت از مدرسه در خيابان نوجواني بي جهت به ما ناسزا گفت و همين امر او باعث شد تا با او گلاويز شويم. ما با عباس سه نفر بوديم و در برابرمان يك نفر. ما كه انتظار داشتيم تا او به ياري ما بيايد، تمام تلاش خود را مي كرد تا ما را از هم جدا كند و دعوا را خاتمه دهد، اما وقتي تلاش خود را بي نتيجه ديد، ناگهان قيافه اي بسيار جدي گرفت و در جانبداري از طرف مقابل، با ما درگير شد. ما دو نفر كه از اين حركت عباس به خشم آمده بوديم، به درگيري خاتمه داديم و به نشانه ي اعتراض با او قهر كرديم و راه افتاديم، اما او در طول راه دنبال ما مي دويد و فرياد مي كشيد :" مرا ببخشيد، آخر شما دو نفر بوديد و اين انصاف نبود كه يك نفر را كتك بزنيد."

عباس در سال 1348 با شركت در كنكور سراسري، در رشته ي پزشكي قبول مي شود، اما از آنجايي كه به پرواز در اوج آسمان ها مي انديشيد، داوطلب تحصيل در دانشكده خلباني مي شود. دوره ي مقدماتي خلباني را در تهران مي گذراند. در اين دوران است كه از يكي از بستگان خود كه آشنايي در دانشكده ي خلباني تهران دارد مي خواهد تا براي رفع مشكلي به تهران بيايد. نقل مي شود كه وقتي دليل اصرار زياد ايشان را مي پرسند، مي گويد: " اتاق من در طبقه ي دوم خوابگاه دانشجويي است كه مشرف به آسايشگاه دختران مي باشد. من مايلم تا به طبقه اول منتقل شوم، چون مي ترسم نمازهايم مورد قبول واقع نگردد و گناه كنم. از شما خواستم بياييد تا اين موضوع به سفارش شما حل شود. "

پس گذراندن دوره ي مقدماتي خلباني، در سال 1349 براي تكميل تحصيلاتش به آمريكا مي رود. يكي از هم كلاسان ايراني عباس از خاطرات تحصيل در آمريكا نقل مي كند:

"در دوران تحصيل در آمريكا روزي در بولتن خبري پايگاه " ريس " كه هر هفته منتشر مي شد، مطلبي نوشته شده بود كه توجه همه را به خود جلب كرد، مطلب اين بود:" دانشجو بابايي ساعت 2 بعد از نيمه شب مي دود تا شيطان را از خودش دور كند. " من كه با بابايي هم اتاق بودم مطلب را از خودش جويا شدم و او گفت، " چند شب پيش بي خوابي به سرم زده بود، رفتم ميدان چمن پايگاه و شروع كردم به دويدن، از قضا كلنل " باكستر " فرمانده پايگاه با همسرش از ميهماني شبانه برمي گشتند. آنها با ديدن من شگفت زده شدند. كلنل ماشين را نگه داشت، مرا صدا زد. نزد او رفتم، او گفت: " در اين وقت شب براي چه مي دوي؟ " گفتم: " خوابم نمي آمد، خواستم كمي ورزش كنم تا خسته شوم." گويا توضيح من براي كلنل قانع كننده نبود، او اصرار كرد تا واقعيت را برايش بگويم. به او گفتم: " مسايلي در اطراف من مي گذرد كه گاهي موجب مي شود شيطان با وسوسه هايش مرا به گناه بكشاند و در دين ما توصيه شده كه در چنين مواقعي بدويم و يا دوش آب سرد بگيريم. "
در حقيقت آمريكا هم با تمام زرق و برقش نتوانسته بود عباس را كه سال ها در خانواده اي مذهبي رشد كرده بود، جذب خود كند. يكي ديگر از دوستان عباسدر بيان خاطرات دوراني كه با هم در آمريكا هم اتاقي بودند مي گويد:
" روزانه دو وعده غذا مي خورد، صبحانه و شام، هيچ گاه نديدم كه ناهار بخورد. او ادامه مي دهد كه بعضي وقت ها عباس همراه شام نوشابه مي خورد، اما نه نوشابه هايي مثل پپسي و... كه در آن زمان موجود بود بلكه نوشابه مي خرديد. چند بار به او گفتم كه براي من پپسي بگيرد، ولي دوباره مي ديدم كه پرتقالي خريده است. يكبار به او اعتراض كردم كه چرا پپسي نمي خري؟ مگر چه فرقي مي كند، از نظر قيمت كه تفاوتي ندارد؟! آرام و متين گفت: " حالا نمي شود شما پرتقالي بخوريد؟ " گفتم: " خوب، عباس جان براي چه؟ " سر انجام با اصرار من آهسته گفت: " كارخانه پپسي متعلق به اسرائيلي هاست، به همين خاطر مراجع تقليد مصرف آن را تحريم كرده اند." به او خيره شدم و دانستم كه او تا چه حد از شعور سياسي بالايي برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسايل آفرين گفتم."

عباس دوره ي آموزش خلباني هواپيماي شكاري را در آمريكا به راحتي و با موفقيت در آن كشور گذراند. طبق صحبت هاي اطرافيان، عباس خلبان شدنش را از عنايات خداوند مي دانست، چنان كه خود در اين باره مي گويد:

" دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود، ولي به خاطر گزارش هايي كه در پرونده خدمتي ام مبني بر منزوي و بي تفاوت نسبت به آداب و هنجارهاي جامعه غرب بودن درج شده بود. تكليفم روشن نبود، به من گواهينامه نمي دادند. سرانجام روزي به دفتر رئيس دانشكده كه ژنرالي آمريكايي بود احضار شدم. به اتاقش رفتم، پرونده من روي ميز در مقابل او بود. ژنرال آخري فردي بود كه مي بايست در رابطه با قبول يا رد شدن من در امر خلباني اظهار نظر مي كرد. پرسش هايي مطرح كرد و من پاسخش را دادم. از سئوالاتش بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با حيثيت من داشت زيرا احساس مي كردم كه رنج اين دو سال دوري و زحمت، همه رو به نابودي است. در همين حال و هوا بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج اتاق برود. با رفتن ژنرال، من لحظاتي در اتاق تنها ماندم، وقت نماز ظهر بود. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه اي را كه در آنجا بود را روي زمين انداختم و مشغول نماز خواندن شدم. در حال نماز خواندن بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شد، با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه دهم يا بشكنم؟ بالاخره تصميم گرفتم كه نماز را ادامه دهم، چون به هر حال هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. بعد از اين كه نمازم تمام شد، ژنرال گفت: " چه مي كردي؟ " گفتم: " عبادت مي كردم. " از من خواست تا بيشتر توضيح بدهم و بعد از اين كه توضيح دادم، ژنرال گفت: " تمام مطالبي كه در پرونده ي توست، راجع به همين كارهاست. " او لبخند مي زد و از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت من خوشش آمده است. با چهره اي بشاش زير پرونده ام را امضاء كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت: به شما تبريك مي گويم، شما قبول شديد و براي شما آرزوي موفقيت دارم. آن روز به پاس اين نعمت بزرگ خداوند كه به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم."

در سال 1354 با دختر عمه ي خود خانم صديقه حكمت ازدواج كرد. همسر ايشان نقل مي كند كه بعد از ازدواج با عباس مي فهمد كه عباس از قبل، يعني هنگامي كه در آمريكا بوده او را همسر خود مي دانسته است و حتي وقتي كه دختري آمريكايي با او صحبت مي كند، عكس همسر آينده اش را نشان مي دهد و مي گويد كه زن دارد. ايشان هم چنين نقل مي كند كه هنگام خواستگاري به تنهايي با دايي و زن دايي شان صحبت مي كند، ولي زن دايي اش به خاطر سن كم دخترش و به خاطر ازدواج خانوادگي با او مخالفت مي كند ولي عباس سماجت بسيار به خرج مي دهد. او كه خلبان است تهديد مي كند كه خود را از هواپيما پرت مي كند، حتي اگر خودش ( خانم حكمت ) هم نخواهد، بايستي شوهر آينده اش را او انتخاب كند و جهيزيه اش را هم او تقبل مي كند و بعد از آن ناپديد مي شود.
در سال 1355، با ورود هواپيماي اف - 14 به نيروي هوايي، عباس كه جزء خلبان هاي تيز هوش و ماهر در پرواز با هواپيماي شكاري اف- 5 بود، به همراه تعداد ديگري از همكاران براي پرواز با هواپيماي اف- 14 انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان انتخاب شد.
خلبان حبيب صادقپور از دوستان نزديك عباس در پايگاه هوايي اصفهان در تمجيد روحيه انقلابي او مي گويد:

" قبل از پيروزي انقلاب، يك روز از ستاد فرماندهي دستور داده شد تا دو دسته پانزده فروندي هواپيماي اف - 14 در يك مانور هوايي به مناسبت روز 24 اسفند شركت كنند. من به عنوان فرمانده گردان، هماهنگي هاي لازم را انجام دادم و در روز مقرر به پرواز در آمديم. فرمانده دسته ي اول من بودم و عباس هم در دسته ي من پرواز مي كرد. بايد بگويم كه رژه در حضور شاه برگزار مي شد. از شروع پرواز چند دقيقه اي مي گذشت و ما در حال نزديك شدن به فضاي جايگاه بوديم. آرايش هواپيما ها از قبل هماهنگ شده بود و چشمان حاضران و خبر نگاران در جايگاه در انتظار مانور ما بر فراز جايگاه بودند كه ناگهان صداي عباس در راديو پيچيد. او گفت: " من در وضع عادي نيستم. نمي توانم دسته را همراهي كنم. " مضطربانه پرسيدم: " چه مشكلي پيش آمده ؟ " گفت: " سيستم هيدروليك هواپيما از كار افتاده " من فقط گفتم: " شنيدم تمام " در آن لحظه عباس از دسته جدا شد و آرايش هواپيماها در هم ريخت و باعث در هم پاشيدن مراسم شد. يك پرسش ذهن مرا به خود مشغول كرده بود كه با توجه به اين كه سيستم هيدروليك در جنگنده اف - 14 دوبله است، چرا عباس از سيستم دوم استفاده نكرده است. فرمانده پايگاه مرا تحت فشار قرار داد كه درباره ي اعلام وضع اضطراري عباس اظهار نظر كنم. من پاسخ دادم كه وقتي هواپيما درهوا دچار اشكال يا نقص فني مي شود، در آن لحظه تصميم گيرنده خلبان است. بنابراين او بايد تصميم بگيرد كه فرود بيايد يا به پرواز خود ادامه دهد. البته اين نظر براي خودم قابل قبول نبود ولي از روي اعتمادي كه به عباس داشتم روي اين موضوع سرپوش گذاشتم. بعدها حدسم به يقين تبديل شد و دانستم كه عباس در آن روز نمي خواست رژه انجام شود و در حقيقت عمل او در آن روز يك حركت انقلابي و پروازش يك پرواز انقلابي بود."

پس از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزانه، به عنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه هوايي اصفهان به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب پرداخت. شهيد بابايي در هفتم مرداد ماه 1360 از درجه سرواني به سرهنگ دومي ارتقاء پيدا كرد و به فرماندهي پايگاه هشتم اصفهان برگزيده شد.
يكي از كارمندان پايگاه هوايي اصفهان نقل مي كند كه:

" در اوايل فرماندهي شهيد بابايي در اصفهان، به علت خرابي منبع ها آب آشاميدني پايگاه كم شده بود. او از من خواست تا به طور پيوسته با تانكر از درياچه و يا از شهر اصفهان به داخل پايگاه آب بياورم. من مدتي اين كار را با كمك چند نفر از دوستانم انجام مي دادم. گويا بابايي احساس مي كرد به خاطر كمبود نيرو، كار كند پيش مي رود، به همين خاطر از من خواست تا رانندگي با تانكر را به او آموزش بدهم. در چند نوبت پشت فرمان نشت و رانندگي با تانكر را آموخت. از آن به بعد هر روز در پايان روز و هنگامي كه كارهاي روزانه اش به پايان مي رسيد، مي آمد و به ما كمك مي كرد. يك روز عباس از پرواز برگشته بود و خستگي در چهره اش نمايان بود، از او خواستم تا رانندگي نكند و به من كار را واگذارد، قبول نكرد. در نتيجه ترفندي به او زدم و گفتم: " شما مگر فرمانده پايگاه نيستيد؟ آيا نبايد بيش از همه، شما مقررات را رعايت كنيد؟ گفت: " بله، مگر چه شده؟ " گفتم: " شما گواهينامه پايه يك داريد؟ " گفت: " نه " گفتم: " پس چرا بر خلاف قوانين پشت تانكر نشسته ايد؟ اين خودش خلاف مقررات است." با شنيدن اين جمله بي درنگ ماشين را نگه داشت و از پشت فرمان پايين آمد. گفت: " بفرماييد، شما بنشينيد. "
در خاطرات ايشان آمده است؛
زمانيكه شهيد بابايي فرماندهي پايگاه را به عهده گرفتند، از تاريخ آخرين لايروبي داخلي منابع ذخيره آب، حدود سه سال مي گذشت و ساكنين منازل سازماني پايگاه نسبت به آلودگي آب معترض بودند. به دليل مشكلات مالي شهيد بابايي خود شخصا وارد عمل شدند. آن زمان من (فردي كه خاطره را نقل مي كند) فرمانده يكي از گروهانهاي سربازان قرار گاه بودم. شهيد بابايي روزي مرا احضار كردند و گفتند كه پس از خريد تعدادي چكمه هاي بلند لاستيكي، يك گروهان از سربازان را مقابل منبع هاي آب حاضر كنم. سربازان را جلوي منبع ها حاضر كردم . شهيد بابايي با لباس شخصي به همراه چند تن از مسئولين تاسيسات پايگاه به آنجا آمدند. پس از توضيح مختصر يكي از كارمندان در مورد چگونگي نظافت منبع ها، شهيد بابايي براي تشويق سربازان به عنوان اولين نفر به داخل يكي از منبع ها رفتند. سربازان با تشكيل صف فشرده در كنار هم با پارو، گل و لاي را در گوشه اي جمع مي كردند و سپس لجن ها را با سطل به بيرون منبع مي بردند. گويا فضاي تاريك داخل منبع و سختي كار باعث شده بود تا همه فراموش كنند كه فرمانده پايگاه، يعني شهيد بابايي، در داخل منبع مشغول به كار است. به همين خاطر گاهي در حين انجام كار، با پاشيدن لجن بر روي هم با يكديگر شوخي مي كردند. من كه از طرف شهيد بابايي مامور بودم تا بر كار سربازان نظارت داشته باشم، احساس كردم كه سربازي پشت يكي از ستون ها ايستاده ، خود را به نزديكي ستون رساندم محكم به پشت او زدم و با صداي بلند فرياد كشيدم: "چرا ايستاده اي؟ كارت را انجام بده." آن شخص بي آنكه حرفي بزند يا اعتراضي كند، دوباره مشغول به كار شد. مقداري كه جلو تر رفت و درز ير پرتو نور دريچه منبع قرار گرفت موي بر بدنم راست شد . بابايي بود. به او نزديك شدم و در حالي كه از كار خود خيلي متاثر بودم، از او عذر خواهي كردم . لبخندي زد و گفت: "اشكالي ندارد. سعي كن سربازان را اذيت نكني. اگر چه با هم شوخي مي كنند ولي كارشان را انجام مي دهند. "

در نهم آذر ماه 1362، ضمن ترفيع درجه به سمت معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي منصوب شد و به ستاد فرماندهي در تهران عزيمت كرد.
عباس حزيني در بيان شجاعت ايشان نقل مي كند كه:

" با شروع جنگ تحميلي و نياز به هواپيماي اف - 14 كه در طول شبانه روز ماموريت هاي مختلفي را عهده دار بود، به ناچار همه خلبانان مجبور بودند تا سوختگيري شبانه انجام دهند. با توجه به اينكه بابايي اولين كسي بود كه قبل از انقلاب در نيروي هوايي، سوختگيري شبانه را انجام داده بود، به همين خاطر فرمانده پايگاه در مورد وضعيت سوختگيري در شب و اينكه آيا بدون تغيير روشنايي درسيستم روشنايي امكان سوختگيري وجود دارد يا خير، از ايشان سؤال كرد. شهيد بابايي گفتند: " بله ! البته با مقداري قدرت و شجاعت." بابايي يك بار ديگر در اين امر پيشگام شد و خلبانان با گذراندن آموزش كوتاهي، يكي پس از ديگري توانستند عمل سوختگيري شبانه را انجام دهند."
سرهنگ خليل صراف تعريف مي كند كه:

" در قرار گاه رعد اميديه هر روز جيره غذايي ميوه اي به عنوان دسر به ما مي دادند. من در طول مدتي كه در قرار گاه بودم هيچ وقت نديدم كه شهيد بابايي دسر شان را كه در آن فصل پرتقال بود بخورند. با خود فكر مي كردم كه شايد تمايلي به خوردن پرتقال ندارند. روز ي از ايشان پرسيدم: "چرا شما دسرتان را نمي خوريد؟ " ابتدا مكثي كردند و به خاطر اينكه ادب را رعايت كرده باشند و پرسش مرا بي پاسخ نگذاشته باشند، گفتند: " اتفاقا پرتقال ميوه بسيار مفيدي است. با ويتامين"ث" اي كه دارد خوردن آن براي بدن لازم است و شما حتما دسرتان را بخوريد." اما توضيح ندادند كه چرا خودشان نمي خورند. من هم ديگر چيزي نگفتم ولي اين موضوع هم چنان براي من يك معما بود. تا اينكه يك روز دوست و همكار من پرتقال دزفولي به قرارگاه آورد، خواست تا مقداري از آن را به عنوان سوغات براي شهيد بابايي ببرد. من او را از اين كار منع كردم و گفتم: " ايشان اصلا علاقه اي به پرتقال ندارند." اما او اين حرف را نشنيده گرفت و پرتقال هارا نزد بابايي برد. با كمال شگفتي ديدم كه ايشان ضمن تشكر و قدرداني تعدادي از پرتقال ها را با اشتها مي خوردند. با ديدن اين صحنه، پرسيدم: " جناب سرهنگ! چه حكمتي هست كه شما پرتقال هاي دسر را نمي خوريد؛ ولي همين حالا چند دانه از اين پرتقال ها را خورديد؟ " شهيد بابايي گفتند: " آقاي صراف! من سربازم و غذايم هم بايد مانند غذاي سربازي باشد. من يقين دارم اين دسرهايي كه در اينجا به ما مي دهند در ديگر نقاط جبهه به سربازان نمي دهند. پس من خود را ملزم مي دانم تا همانند آنها از اين دسر استفاده نكنم."

از خصوصيات بارز او سخت گيري در رعايت تساوي حقوق انساني بين فرماندهان و سربازان بود. آقاي صراف مي گويد:

" روزي شهيد بابايي به همراه چند تن از فرماندهان سپاه، براي بررسي منطقه جنگي به مناطق عملياتي جنوب رفته بودند. با توجه به نزديكي راه تا قرارگاه رعد، شهيد بابايي از فرماندهان سپاه دعوت مي كند تا نهار را در قرارگاه نيروي هوايي صرف كنند. به محض رسيدن به قرارگاه بابايي از مسئول غذا خوري مي پرسد كه ناهار چه داريم و او پاسخ مي دهد كه ناهار خورشت قرمه سبزي است. ايشان دستور مي دهد تا خيلي زود براي ميهمانان غذا بياورند. وقتي مسئول غذا خوري به آشپزخانه مراجعه مي كند، با توجه به اينكه از وقت نهار گذشته بوده، غذا را يخ كرده مي بيند. با خودش فكر مي كند كه بهتر است غذاي مناسبتري براي ميهمانان بابايي، كه همه از فرماندهان سپاه هستند، تهيه كند، به همين خاطر به آشپز دستور مي دهد تا مقدري از گوشتهايي را كه براي غذاي شب تهيه شده به سيخ بكشد و برنج ناهار را هم گرم كند. بابايي و ميهمانان بر سر سفره منتظر غذا بودند و با توجه به اينكه شهيد بابايي ميزبان بوده، از دير آمدن غذا ناراحت مي شود. سرانجام چند دقيقه بعد كباب هايي راكه هنوز بخار از آنها بلند است، بر سر سفره مي آورند. بابايي با ديدن كبابها خيلي ناراحت مي شود و رو به مسئول غذا خوري مي كند و مي گويد: " مگر نگفتيد كه غذا قورمه سبزي است؟ " او جواب مي دهد: " بله. " شهيد بابايي مي گويد: " پس چرا شما تبعيض قائل مي شويد ؟ " با توجه به گذشتن از وقت غذا و ديدن كباب هاي به سيخ كشيده، تمامي افرادي كه بر سر سفره بودند مترصد خوردن كباب ها بودند، ولي شهيد بابايي دستور مي دهد تا سريعا كباب ها را از سر سفره بردارند و به سربازاني كه از قرارگاه پاسداري مي كنند بدهند. آنگاه دستور مي دهد تا براي ناهار فرماندهان مقداري نان و پنير و سبزي بياورند."
بابايي هميشه با سري تراشيده، پيراهن و شلواري ساده در محافل حاضر مي شد .موهاي سر خود را همواره مي تراشيد تا از منيت خود حتي اندازه اي اندك، فرار كند و لباسي ساده مي پوشيد تا آنجا كه بار ها و بارها ايشان را با سرباز اشتباه مي گرفتند. البته اين خواسته خود ايشان بود كه هميشه ناشناس باشد.
يكي از همرزمان ايشان نقل مي كند:

" زمانيكه در پايگاه دزفول خدمت مي كردم، متصدي برگزاري دعاي كميل بودم، كه هر شب جمعه در مسجد پايگاه برگزار مي شد. برخي مواقع كه تيمسار بابايي به پايگاه مي آمدند حتما در دعا شركت مي كردند. ايشان مي آمدند جلو و در كنار دعاخوانها مي نشستند، ولي از آنجا كه من نمي دانستم ايشان دعا هم مي خوانند، تعارف نمي كردم و او هم حرفي نمي زد. تا اينكه يك شب گويا به يكي از دوستانشان گفته بود كه شما بگوييد كه من هم مي توانم دعا بخوانم. آن شخص هم به من ياد آوري كرد. آن شب طبق معمول شهيد بابايي به جلو آمد. مسئول تبليغات پايگاه مشغول دعا خواندن بود كه من بابايي را به او نشان دادم و گفتم:
" ايشان هم مي توانند بخوانند ." او هم بخشي از دعا را به شهيد بابايي واگذار كرد. وقتي دعا به پايان رسيد رو به من كرد و گفت:
" اين سرباز صداي خوبي دارد و ما به سربازي نياز داريم كه بتواند دعا و نوحه بخواند. اسمش را يادداشت كن تا او را به سايت پدافندي بفرستم." من از حرف دوستم خنده ام گرفت. گفتم: " ايشان تيمسار بابايي ، معاونت عمليات هستند."

نمونه هاي عملي ساده زيستي و همچنين رسيدگي به خانواده شهدا در سراسر عمر پربركت شهيد به تمامي نمايان است.
همرزمش مي گويد:

" شهيد بابايي در منزل يك تلويزيون 14 اينچ سياه و سفيد داشت. از طرف جانشين فرمانده قرارگاه خاتم الانبيا(ص) به منظور ارج نهادن به زحمات ايشان، در زمانيكه بابايي در خانه نبود، يك دستگاه تلويزيون رنگي به منزلشان مي فرستند. فرزندان بابايي با ديدن تلويزيون رنگي خوشحال مي شوند؛ ولي همسر ايشان علي رغم اصرار بچه ها، از باز كردن كارتن تلويزيون خودداري مي كند. چند روز از اين ماجرا مي گذرد و شهيد بابايي از ماموريت باز مي گردد. بچه ها با ورود پدر خبر خوش رسيدن تلويزيون را مي دهند و ايشان ماجرا را از همسرش جويا مي شود. چون بچه ها منتظر بودند تا پدر از راه برسد و اجازه باز كردن كارتن تلويزيون رنگي را بدهد، شهيد بابايي با شگرد خاصي، سر بچه ها را گرم مي كند و در اوج بازي و خوشحالي، از آنها مي پرسد:" بچه ها بابا را بيشتر دوست داريد يا تلويزيون رنگي را؟ " بچه ها دسته جمعي مي گويند: " بابا را. " سپس شهيد بابايي به آنها مي گويد : " فرزندانم! در اين شرايط، خانواده هايي هستند كه پدرانشان را از دست داده اند و تلويزيون هم نداند. چون خداوند به شما نعمت پدر را داده، پس بهتر است اين تلويزيون را به بچه هايي بدهيم كه پدر ندارند. " فرزندان هم استدلال پدر را مي پذيرند. من در دفتر كارم بودم كه شهيد بابايي به من تلفن زد و گفت: " يك دستگاه تلويزيون رنگي در منزل ما هست زحمت بكشيد و آن را ببريد به نظر آباد كاشان و به خانواده شهيد محولاتي بدهيد. "

هميشه در فكر مردم بي بضاعت بود. در فصل تابستان به سراغ كشاورزان و باغبانان پيري كه نا توان بودند و وضع مالي خوبي نداشتند مي رفت و آنان را در برداشت محصولشان ياري مي داد. زمستانها وقتي برف مي باريد پارويي بر مي داشت و پشت با مهاي خانه هاي درماندگان را پارو مي كرد.
در خاطراتي كه از ايشان نقل شده است يك از دوستانشان بيان مي كند :

"به خاطر دارم مدتي قبل از شهادتش، در حال عبور از خيابان سعدي قزوين بودم كه ناگهان عباس را ديدم. او معلولي را كه از هر دو پا عاجز بود و توان حركت نداشت، بر دوش گرفته بود و براي اينكه شناخته نشود، پارچه اي نازك بر سرش كشيده بود. من او را شناختم و با اين گمان كه خدايي نكرده براي بستگانش حادثه اي رخ داده است، پيش رفتم. سلام كردم و با شگفتي پرسيدم: " چه اتفاقي افتاده عباس؟ به كجا مي روي؟ " او كه با ديدن من غافلگير شده بود ، اندكي ايستاد و گفت:
" پيرمرد را براي استحمام به گرمابه مي برم. او كسي را ندارد و مدتي است كه به حمام نرفته. " با ديدن اين صحنه تكاني خوردم و در دل روح بلند او را تحسين كردم. "

سر انجام در تاريخ هشتم ارديبهشت ماه 1366 به درجه سرتيپي مفتخر شد و در پانزدهم مرداد ماه همان سال، در حالي كه به در خواستها و خواهش هاي پي در پي دوستان و نزديكانش مبني بر شركت در مراسم حج آن سال پاسخ رد داده بود، برابر با روز عيد قربان در حين عمليات برون مرزي به شهادت رسيد.
همسرش از وقايع آن روز مي گويد:

" سال 1366 بنا بود همراه عباس به سفر حج مشرف شويم. روز پرواز در فرودگاه حاضر شديم. پس از تحويل ساك هايمان در چهره عباس نوعي پريشاني ديدم. او سخت در انديشه بود. انگار مي خواست چيزي بگويد و نمي توانست. جهت سوار شدن هواپيما از سالن انتظار خارج شديم و به پاي پلكان رسيديم. ناگهان عباس مرا صدا زد و گفت: " خدا به همراهتان. " من و اطرافيان كه از آشنايان و خلبانان بودند، شگفتزده شديم به او نگاه كردم و گفتم: " مگر تو با ما نمي آيي؟ " سرش را پاين انداخت و زير لب آرام گفت : " الله اكبر. " من كه از حركت او گيج شده بودم گفتم: " چه مي خواهي بگويي؟ چه شده عباس؟ "ولي او بي اعتنا به گفته من گفت: " خيلي شلوغه ... خيلي شلوغه. " من كه به خاطر آشنايي با اخلاق او تا حدي به منظور او پي برده بودم با ناراحتي گفتم: " عباس! نكند كه تصميم داري با ما نيايي؟ " او گفت: " من نمي توانم با شما بيايم . كشتي ها بايد سالم از تنگه بگذرند. " من حيران و سرگردان شده بودم ديگران هم مثل من با شگفتي به چهره او خيره شده بودند . از ميان جمع يكي از دوستانش گفت: " عباس جان همه برنامه ها جور شده. ساك توداخل هواپيما ست و از اينها گذشته، در مورد خليج فارس هم نبايد نگران باشي. بچه ها بالاي سر كشتي ها هستند." سپس رو به من كرد و گفت: " شما برويد خانم. من هم سعي مي كنم تا با آخرين پرواز خودم را به شما برسانم." من كه مي دانستم عباس از تصميم خود منصرف نخواهد شد، به او گفتم: " قول مي دهي؟ " او دستي بر سرش كشيد و در حالي كه لبخندي بر لب داشت گفت: " مي بيني كه ساكم را هم پيش شما گرو گذاشتم . قول مي دهم كه بيايم. حالا راضي شدي؟ " آنگاه روي به آقاي اردستاني كرد و گفت: " آقا مصطفي! همسرم را به شما و خانمت و هر سه را به خدا مي سپارم." آنگاه آقاي صراف از او خواست كه همراه ما بيايد ؛ ولي عباس كه گويا مي خواست حرف آخر را بزند تا ديگر كسي به اواصرار نكند، رو بع همه كرد و گفت:
" مكه من اين مرز و بوم است. مكه من آبهاي گرم خليج فارس و كشتي هايي است كه بايد سالم از آن عبور كنند. تا امنيت برقرار نباشد، من مشكل مي توانم خودم را راضي كنم. "
سرانجام عيد قربان همان سال بر فراز آسمان اسماعيل جان خود را براي تقصير قرباني كرد.

***
وصيت نامه سرلشكر خلبان شهيد عباس بابايي:

بسم الله الرحمن الرحيم
انا للله و انا اليه راجعون
خدايا! خدايا! تو را به جان مهدي(عج) تا انقلاب مهدي (عج) خميني را نگه دار.
به خدا قسم من از شهدا و خانواده هاي شهدا جخالت مي كشم تا وصيت نامه بنويسم.
حال سخنانم را براي خدا در چند جمله ان شاءالله خلاصه مي كنم:
خدايا! مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.
خدايا! همسر و فرزندانم را به تو مي سپارم.
خدايا! من در اين دنيا چيزي ندارم و هر چه هست از آن توست.
پدر و مادر عزيزم! ما خيلي به اين انقلاب بدهكاريم.
عباس بابايي
بيست و يكم ماه مبارك رمضان22/4/61


موضوع: فرهنگي
نویسنده: مديريت
تاریخ درج سه شنبه 14 مرداد 1387
کلیدواژه ها: خدايا! من در اين دنيا چيزي ندارم و هر چه هست از آن توست

آخرین مقالات سایت:

جستجو: در


  بحث روز


  آخرین مطالب سایت



موضوع بندی اخبار

ویژه ها

موضوع بندی مقالات


  تبلیغات

سرمایه ذوق اهل این آبادی ملاعلی فاضل نصرابادی (سروده عبدالجبار کاکاوند در جریان کنگره فضل نبی در سفیدشهر )

الهی برآید از آن دوده دود

که نام محمد برد بی درود

ملافضل علی نصرابادی


 ملافضل علی نصرابادی؛ شاعر بی بدیل سفیدشهر  


فرقی نکند برای ما، به جان اصغـــر

عشق است ابوالفضل وحسین وعلی اکبر

سفیدشهر  همدل و یکصدا


مجمع فرهنگی سفیدشهر منتشر کرد:

پس از چاپ کتاب تاریخ سفیدشهر و ستارگان سپهر سفیدشهر، اینک کتاب

 گلچین مثنوی مجلس افروز منتخبی از اشعار مثنوی مجلس افروز چاپ و روانه بازار شد. 

ناشر : انتشارات مجلس افروز 

قیمت 3500تومان با تخفیف،

محل عرضه:  فروشگاه ولایت،جنب مسجد جامع سفیدشهر 03154833092


سامانه پیام کوتاه مجمع فرهنگی سفید شهر به شماره 30007093 راه اندازی شد .منتظر انتقادات و پیشنهادات همشهریان عزیز هستیم.


سفیدشــــهر، دیار ملافضل علی نصرابادی

سفیدشهر؛  شهر طلای سپید


"فروشگاه فرهنگی ولایت "اولین مرکز فروش  کتاب و محصولات فرهنگي سفیدشهر:  انواع كتاب، سي دي مذهبي،نوشت افزار و ...

 آدرس:  جنب مسجد جامع سفیدشهر



  نظرسنجی

مراسم سوگوای عصر عاشورای سفیدشهر چگونه است ؟
نیازبه همدلی و وحدت دارد
خیلی خوب است
بسیار عالی است
می تواند بهتر از این باشد

نمایش نتیجه


  آمار سایت

آنلاین: 3 نفر
زمان بارگزاری این صفحه: 0.19 ثانیه

جهت مشاهده جزئیات بیشتر از آمار سایت کلیک کنید.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت، متعلق به مجمع فرهنگی سفیدشهر می باشد.| برداشت مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد. | info@SefidShahrMF.ir


طراحی و پیاده سازی: فرتک -فکور رایانه توسعه کویر